معرفت به هرچیز مستلزم اتحاد با آن می باشد
8آن وقت این امیرالمؤمنین دارد میآید به اینها میگوید که آقاجان من دارم میبینم، من برای سعادت توی بدبخت زهرا را سوار الاغ کردم دارم میآیم درِ خانه تو، اگر من کنار بروم از خلافت، میبینم روزی را که این عمر و این ابوبکر واین عثمان دین پیغمبر را برمیگردانند! میگوید دارم میبینم، نمیخواهی خودت میدانی خودت میدانی. سیدالشهدا علیه السلام فرمود فإن لم تنصرونا و تنصفونا قوی الظلمةُ علیکم و عملوا فی إطفاء نور نبیکم1 من که الان دارم حرکت میکنم میروم به سمت مکه برای احقاق حق [است] نه به خاطر خودم است این یک جانی است که از بدن من بیرون میآید و میرود، به خاطر خودم نیست تا روز عاشورا هم گفت روز عاشورا هم سر حرفش ایستاد بعد هم سرش را بریدند دیگر. امام حسین که نیامد پایین. امام حسین که از حرفش برنگشت او خودش این طوری بود دور و بریهایش چه جوری بودند؟ یکی میگفت اگر هزار [جان داشته باشم] باز هم از خدا تقاضا میکنم باز هم بگذارد رویش، هزار دفعه، تازه کیف بیشتر کنم، هزار دفعه جانم را فدا کنم! بیا این دور و بریهایش هم این جوری بودند! کی را میترسانی؟ آن یکی بود حضرت قاسم بود میگفت الموت احلی من العسل این هم یکی بود، آن یکی بود، اینها این جوری بودند دیگر، هم خودش آن جوری بود و هم دور و بریهایش این جوری بودند. کی را میخواهی از مرگ بترسانی جناب یزید؟ جناب عمر سعد؟ جناب فلان؟ اینها را میخواهید بترسانید؟ بیایید یکی را بترسانید که برای اینکه از مرگ فرار کند شلوارش را کشید پایین! آن را بیایید بترسانید.
عمروعاص میخواست برود که شمشیر علی به او نخورد شلوارش را درآورد! اینها را بیایید بترسانید. امام حسین را میترسانید؟ او میگوید خودم دارم میروم جلوی زخم شمشیر و نیزه و اینها، خودم میروم، شما نمیخواهد به من بگویید. ولی حضرت دارد میگوید که من را نترسانید احمقها! این نگرانی من برای خود شما است. فانکم ان لا تنصرونا و تنسفونا اگر نیایید و به کمک ما نیایید به کمک احقاق حق نیایید به کمک از بین بردن باطل نیایید به کمک برقراری حق نیایید، من میدانم که فردا بین همۀ شما اختلاف میافتد قوی ظلمة علیکم ظلمه بر شما قوی میشوند و نور پیغمبر را در میان شما خاموش میکنند حقایق را وارو جلوه میدهند، بین شما اختلاف میاندازند بین پدر و پسر اختلاف میاندازند بین برادر و برادر اختلاف می اندازند اینها را من دارم میبینم، نمیخواهید نیایید، نمیخواهید نیایید. والاّ برای من که مسئلهای نیست. ما یک جان داریم آن هم درمیآوریم میرود پی کارش دیگر، میرویم.
- تحف العقول، ص ٢٣٩.

