
تلازم علم و حلم در عالم حقیقی
تلازم علم و حلم در عالم حقیقی
12داستان میهمانیدادن حضرت سلیمان علیه السّلام
میگویند: حضرت سلیمان علیه السّلام با خود قرار گذاشت که تمام غذای خدم و حشم و اهل آن شهر و قبیلهای را که بود ـ از حیوانات و مَواشی و گاو و گوسفند و اسب و هرچه که هست ـ به عهدۀ ایشان باشد و بدهد. برای تمام اهل آن محل و برای حیوانات و... غذا پختند و تهیّه کردند، همینکه نزدیک ظهر شد و خواستند غذا را برای همۀ افراد قسمت کنند، یک ماهی در آن بندری که حضرت سلیمان منزل داشت، سر از آب بیرون آورد و دهانش را باز کرد که: «من روزی میخواهم!» تمام آن غذاهایی را که تهیّه کرده بودند برای همه، به این ماهی دادند و در حلقش ریختند، امّا باز دهانش همانطور باز بود! گفتند: «ای ماهی، آخر خجالت نمیکشی؟! تو تمام روزی این دِه و شهر و قبیله را برداشتی و رفتی، ولی هنوز سیر نشدی؟!» گفت: «این نیم قُرت من بود، هنوز دو قرت و نیم من باقی است!»1
خدا میخواست نشان بدهد که: فقط یکی از ماهیهای دریا را جلو آوردیم! پس هیچکس کار ما را گردن نگیرد؛ سفرۀ ما اینطوری است! میگویند: بعضی اوقات این ماهیها از دور میآیند و سرشان را تا کمر از آب بلند میکنند و جلوی کشتی میایستند و کشتی را غرق میکنند؛ خدا این مقدار قدرت به آنها داده است! بعضی اوقات که از دور میآیند مثل کوهی هستند، و وقتی آن کشتیهای بزرگی که مثل یک شهر است و تمام چرخهایش مجهّز به پرّههای فلزی است، روی این ماهی میافتد، تمام چرخها بهوسیلۀ گردش، بدن این ماهی را تکّه تکّه میکند و آب دریا خونآلود میشود؛ والاّ جلوی کشتی را میگیرند و نمیگذارند که حرکت کند! آن ماهی که آمد جلوی کشتی حضرت یونس را گرفت، یک ماهی کوچکی بود که طعمهای میخواست، یک آدم یا دوتا آدم توی حلقش میرفت، جواب میداد.
در دریا از این ماهیها هست! تازه این یکی از مخلوقات خدا است که در این دریا است؛ و دریا یک ذرّهای است در مقابل کهکشانها و ستارهها؛ و تمام این عالم طبیعت یک ذرّهای است در مقابل عوالم دیگر. و همۀ اینها روزی میخواهند، جبرئیل مدد میخواهد، اسرافیل مدد میخواهد، میکائیل مدد میخواهد.
- مشارق أنوار الیقین، ص ٦٤.
