اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

توجه به امور اعتباری و کثرات مانع رشد سالک

16241
سال 1418
جلسات
نسخه عربی

توجه به امور اعتباری و کثرات مانع رشد سالک

11
  • بنده یک شخصی را سراغ دارم که این شخص طبیب بود و بسیار مجَّرب بود و چه بود و چه بود و چه بود خیلی فلان، یک روز در یک کنفرانسی داشت در آنجا راجع به میکرب و ویروس و فلان و اسباب و علل و پیشرفت طبّ و....، چه می‌گویند اینهایی که می‌گویند موت و حیات و اینها بدست خداست؟ این مربوط به علم است مربوط به طبّ است مربوط به پزشکی است پیشرفت طِبابت است! ما افراد را زنده می‌کنیم، ما افراد را نگه می‌داریم، ما فلان می‌کنیم، ظاهراً یک ماه، یک ماه و نیم بعد از این قضیه داشت در طهران می‌رفت، در بازار، آقا یک آجر از آن بالا افتاد توی مغزش همانجا مرد! حالا بیاید این طبّ ایشان را زنده کند! چیه این حرفها؟ با تو علی قُلَلِ، کی حقّ را فهمید؟ امام هادی علیه السّلام. امام هادی حقّ را فهمید، امام می‌گوید ای احمقها! با زبان حال می‌گوید حضرت‌ها، حضرت خیلی مؤدَّب است ما داریم....، ای احمقها! یک میلیونییوم آنی که ما فهمیدیم اگر شما می‌فهمیدید برای شما بس بود، با تـو علی قُلَلِ الاَجبالِ تَحْرِصُهُمْ قُلْبُ الرجال فلم ینْفَعُهُمْ قللوا این حقیقتی است که حضرت هادی به این حقیقت رسیده. امام علیه السّلام به این حقیقت رسیده. خب شما آمدید و این مال را نگه داشتید تا دَمِ مردن، دم مردن هم با خودتان توی قبر هم می‌کنند؟ نه آقا جان! اگر خیلی بازماندگان ما و وُرّاثِ ما به ما احترام بگذارند، خودشان ما را تشییع می‌کنند و در قبر می‌گذارند و فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند.

  • من سراغ دارم خانواده‌ای را در طهران مُرَفّه، پدر این خانواده فوت می‌کند و این خانواده، پدرشان که در بیمارستان بود نرفتند حتی در دَمِ مردن ببینند، تلفن کردند به این ماشینهای مُتَوفیاتُ و اینها، بهش پول دادند یک مقداری هم اضافه، خودت این را بردار ببر از بیمارستان، پزشک قانونی، ترتیبش را انجام بده و برو خاک کن. اصلاً یارو آمده بود ورقه قبر را به اینها بدهد، اینها نگرفتند! یعنی حتی ورقه ‌قبر بابایشان را نگرفتند! این هم یک بازماندگان! این هم یک، خب یک قَران از این مالی که بدست آوردیم با ما توی خاک می‌کنند؟ نه آقا جان اگر آن کفن هم دیگر از ترس آبروریزی نبود همانطور لخت می‌کردند توی خاک، می‌انداختند توی دریا، یک سنگ به ما می‌بستند می‌انداختندکه برویم پایین، بله آقا جان! این طوری اوضاع! این هم مال، خب دیگر چی؟ خب بیایید بگویید دیگر، یکی‌یکی بیایید بگویید که ما در این دنیا این چیزها را بدست آوردیم تا من یکی‌یکی جوابتان را بدهم، هیچی، دست همه ما خالی است، هیچی نداریم، هیچ کدام از ما فکر می‌کرد که مرحوم آقا یک دفعه بگذارد و برود؟ اصلاً فکرش را هم نمی‌کردیم دیگر، ولی ایشان با رفتن خودشان این را به ما فهماندند که جان من! مسأله جدّی است.