اساس مكتب عرفان مبتنی بر مبانى منطقى وعقلى
10در آیه شریفه قرآن است که میفرماید وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي اَلْأَرْضِ يضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ ﴿الأنعام، ١١٦﴾ اگر از بیشترین افراد بخواهید متابعت بکنید، بیشترین افراد در ضلالت هستند تو را هم به ضلالت میاندازند.چرا؟ چون افراد در احساسات هستند. یک وقت آقا من را نصیحت میفرمودند: میگفتند: فلانی تو به علم و عقلِ خودت عمل کن اگر عقلت را بخواهی دستِ افراد بدهی باید تومبانت را از پایت در بیاوری لُخت تو خیابان راه بروی! مردم همینند! خوشا به حال کسی که نظر به جمعیت نکند خوشا به حال کسی که به عقل خود عمل کند، به عقل عمل کند، نه نظر به جمعیت کند. نظر به افراد نباید بکند، این مردم یک روزی میآیند و یک روزی میروند. نظر به افراد یعنی چه؟
مسلم بن عقیل وقتی که آمد در کوفه سی هزار نفر ـ آخه شوخی نیست ـ پشتِ سرش نماز میخواندند، یک شایعه، هنوز نه لشکر شامی بود نه لشکر یزیدی بود، هیچی نبود، این عبیدالله آمد در دارُالاماره دو سه نفر را خرید اعلام کردند که لشکر میآید، این مردم اصلاً نرفتند بیرون ببینند کسی آمده یا نه؟ اصلاً نرفتند ببینند! یعنی اصلاً مجال رفتن دو قدم با اسبشان و بیرون کوفه به خودشان ندادند چی شد؟ نگاه کرد پشت سرش دید یک نفر هم نیست! این مردم! یک نفر هم نبود، همین مردم وقتی که میآیند امام حسین را میکشند، وای! میزنند تو سرشان، توی آن کوفه،ای وای! عجب غلطی کردیم عجب کاری کردیم، پسر پیغمبر را کشتیم. این مردمند. دوباره همینطور، دوباره همینطور.
یکی از اساتید ما نقل میکرد، میفرمود: پدرم در یک جایی بود، در یکی از این شهرستانها، از علمای درجه یک آن شهر به حساب میآمد، الآن فوت کرده خدا رحمتش کند بسیار مرد منزّهی بود بسیار مرد پاکیزهای بود. بسیار مرد اهل خدایی بود اهل مجاهدهایی بود اهل ریاضتی بود دارای حالاتی بود. ایشان میگفت وقتی پدرم به نماز جماعت میایستاد و در آن شهر، خیابان مسجد بند میآمد از جمعیت، آن هم چه مسجدی! چه صحنی! خیلی! بعد ایشان میگفت تا اینکه یک جریانی اتّفاق افتاد یک قضایایی اتّفاق افتاد که حالا مفصّلِ که پدر ما هم برای خاطر خدا در این قضایا دخالتی کرد، یک جریان انتخابات مجلسی بود در آن زمان مصدّق و این حرفها، آن هم یک دخالتی کرد آن هم به خاطر وظیفه شرعی. بعد اتّفاقاً آنها سر اینها را کلاه گذاشتند و فلان و جریان خلاصه برگشت و بعضی از آن افراد و آخوندهایی که در آنجا مخالفِ با ایشان بودند به مردم میگفتند دیدید اینها هم اینطور از آب در آمدند! آن جمعیت [که] خیابان بند آمد تبدیل به هشت نفر شد! یعنی ایشان میآمد در آن مسجد نماز میخواند و هشت نفر مأموم داشت و سالها اینطور بود، جالب اینجا است که سالها اینطور بود. آن وقت دیگر اینجا این قضایا باید برای انسان عبرت آمیز باشد.

