معرفت به خدا به واسطه خود خدا
9ما در آن دو سال آخر حیاتشان با ایشان صبحها میرفتیم برای جاقرق. ایشان کسالت قلبی هم داشتند دیگر. تابستان، نماز صبح را که میخواندند میگفتند که بیا. گاهی اوقات هم که ما تنبلیمان میآمد و دیر میکردیم ایشان حرکت میکردند میآمدند به سمتِ منزل، تو راه ما آقا را میدیدیم. خلاصه سوار میشدیم. میرفتیم جاقرق در آن جا حدود نیم ساعت قدم میزدند تا به قسمتی میرسیدیم که دیگر رفتنش تقریباً خیلی مشکل بود صعب بود ایشان هم خب نمیتوانستند از جاهای مشکل و اینها بروند، آنجا یک ربع بیست دقیقهای ـ اصلاً عرق میکردند نیم ساعت حسابی عرق میکردند ـ آنجا یک بیست دقیقهای مینشستند و دیگر ما هم شروع میکردیم با ایشان صحبت و بحث کردن و فلان و از این حرفها. بیست دقیقهای مینشستند و بعد دوباره پیاده برمیگشتند. و خودشان میفرمودند هر روز صبح که من بیایم ـ این در طول تابستان ادامه داشت شاید دو ماه ما مرتّب رفتیم ـ ایشان میفرمودند من هر روز که بیایم اصلاً به طور کلّی حالم در آن روز فرق میکند با روزهای دیگر و جالب اینکه ایشان صبحانه هیچ وقت کره و یا سرشیر نمیخوردند امّا آن روزها از همان جا ما میگرفتیم، یک نانهایی بود خیلی گرم و خوشمزه بود، از آن جا میگرفتیم با همون سرشیر هم بود از این تقلّبیها نبود و ایشان از آنجا که میآمدند تا شهر، صبحانهشان را در همان ماشین میخوردند. و اصلاً نه تنها اذیت نمیشدند بلکه بسیار هم خیلی سرحال و خب بودند.
از آن عقب هم خلاصه لقمه برای ما درست میکردند ما خب رانندگی میکردیم نمیتوانستیم، از همان عقب به ما میدادند میگفتند بیا تو هم بخور، خلاصه تا شهر که میرسیدیم دیگر جفتمان صبحانهمان را خورده بودیم. از جاقرق به طرقبه و از طرقبه هم به آن بلوار وکیلآباد که خیلی آن جادّه وکیلآباد طولانی بود. و ایشان همیشه دأبشان بر همین بود.

