حقیقت شفاعت
9شفیع یعنی انسان با یک چراغ و با یک شمع دنبال خورشید بگردد! خورشیدی که نورش به سراسر وجود انسان دارد تابش میکند، دیگر ما با شمع نباید به دنبال او بگردیم!
آقا میفرمودند:
من یک روز حرم سیّدالشّهدا علیه السّلام رفته بودم، در آنجا حضرت ظهور کردند و خلاصه حالاتی پیش آمد و یک تجلّیِ خیلی عظیمی پیدا شده بود، و ما در همان رواق حرم، از خود بیخود شده بودیم. یکی از همین رفقا ما را دید و گفت: «مثل اینکه اوضاع و آثار خیلی متغیّر است!» حالا آنجا آمده بود و یقۀ ما را سفت چسبیده بود که: «تو را به حقّ جدّت دست ما را بگیر!» ما هم عصبانی شدیم و گفتیم: برو بنده خدا؛ خورشید تجلّی کرده است و تو دنبال یک شمع راه افتادهای؟!
شفیع در اینجا یعنی چه؟! وقتی که نور خورشید همهجا را گرفته است، من با شفیع به دنبال خدا بگردم و به دنبال خدا بروم، و او در را برای من باز کند؛ چون خودش عُرضه ندارد و از خودش برنمیآید؟! لذا خدا دارد در باطن هرکسی تجلّی و ظهور میکند و دارد خودش را میطلبد و میخواند؛ در اینجا دیگر شفاعتی نیست. آن خدایی که انسان به واسطۀ شفیع به دنبال او برود، آن خدا دیگر خدائیّت ندارد!
دلیل احتیاج به پیامبران و ائمّۀ طاهرین و اساتید طریق
خدا در همه حال خدا است و در همه حال مطلق است؛ خدا برای خداییِ خودش نیاز به پیغمبر ندارد، نیازی به امام ندارد، نیازی به ولیّ و استاد ندارد؛ خدا در همهوقت خدا است! پس ما برای چه دنبال استاد میرویم؟ آیا ما از دید و دریچۀ استاد، به دنبال خدا میرویم؟! یعنی خدای با کمالِ استاد را میطلبیم؟! درحالیکه خدا میگوید: من برای معرفیِ خودم به تو، نیازی به استاد ندارم! یعنی آیا ما خدایی را میطلبیم که استاد آن خدا را برای ما معرفی کند؟! اینکه شرک است و واقعیّت نیست! آیا ما به دنبال خدایی باید برویم که با اتّکاء به استاد و به ولیّ یا به امام و پیغمبر، به آن خدا دسترسی پیدا کنیم؟! چه اتکایی؟! خود این هم به او اتّکا دارد، آنوقت ما بیاییم برای رسیدن به او به این اتّکا کنیم؟! اینکه کفر است!

