حقیقت شفاعت
11عدم جواز نظر استقلالی به شفیع و مُرشد طریق
تقریباً حدود سه چهار سال پیش بود که من با آقا یک صحبت مفصّلی کردم، آقا میفرمودند:
تو خیال نکن که وقتی من به آقای حدّاد نگاه میکردم، به دید استقلالی نگاه میکردم!
اینقدر ایشان نسبت به آقای حدّاد متواضع بود! ایشان تواضعِ عجیب و بیحدّی داشتند و به اندازهای تواضع داشتند! یک دفعه من یادم است که ما با همین اخوی، آقا سیّد محمّدصادق، بعد از سفر حجّی که حضرت آقا در روح مجرّد کیفیّت آن را نوشتهاند، در کربلا بودیم، یک شب در همین ایّام عاشورا آقای حدّاد به حاج محمّدعلی رو کردند و با خنده و شوخی فرمودند:
خب امّمهدی که بیرون رفته است و ما در خانه شامی نداریم! ما که اهل ریاضت هستیم، امّا این اولاد پیغمبر که گناه نکردهاند و تقصیر ندارند! حاج محمّدعلی برو برای اینها از بیرون کباب بخر و بیاور!
بعد وقتی میخواست برود، ما هم رفتیم؛ یعنی با آقا و آقا سیّد محمّدصادق و اینها به سمت حرم حرکت کردیم، که در عین حال هم حرم میرویم و هم در راه برگشت، آن غذا را بگیریم و بیاوریم. وقتی که آمدیم، حاج محمّدعلی گفت: «کباب نبود، یک چیز دیگری بخریم؟» آقا فرمودند:
من هیچ چیزی به تو نمیگویم و من اصلاً به تو حرفی نمیزنم! چون هرچه بگویم میروید و به آقای حدّاد میگویید که آقا سیّد محمّدحسین گفت!
حالا فرض کنید که آقای حدّاد به آقا سیّد محمّدحسین گفت که بهجای کباب، سرکهشیره بخر! یعنی ایشان اینقدر در این قضیّه متواضع بودند و رعایت میکردند که حتّی ایشان تغییر یک اسم و یک چیز را هم قبول نمیکردند! هرچه حاج محمّدعلی گفت ـ البتّه او هم دیگر بازیاش گرفته بود ـ آقا میفرمود:
من یک کلام به تو نمیگویم! هرچه آقای حدّاد گفته است برو عمل کن! اگر میخواهی از من حرف دربیاوری من حرف نمیزنم!
بالأخره او کباب گرفت و آمد و همه خوردیم؛ از برکت آقای حدّاد و آقا هم کباب رسید، والاّ معلوم نبود که آن شب چه به آنها میدادند!

