تربیت الهی جهت ایجاد باور و یقین قلبی
3آقا میفرمودند:
کسی که سالک است نباید ساعت را کوک کند! ما آن موقع که در نجف بودیم ساعت را برای اذان صبح کوک میکردیم، یکوقت کسی منزل ما آمده بود که از شاگردان مرحوم قاضی بود ـ گرچه بعداً انحراف پیدا کرد ـ او گفت: «فلانی، سالک که ساعت کوک نمیکند!»
تمام اینها از باور نداشتن است! یک درِ باغ سبزی به ما نشان دادهاند و این آشی که برای ما پختهاند و مزۀ آن تا حدودی زیر زبان ما آمده است، امّا هنوز به خواصّ این آش و به خصوصیّات این باغ که در آن باغ چه میگذرد و این غذا چه خواصّی برای ما دارد پینبردهایم؛ نه میتوانیم از آن دست برداریم و نه کاملاً خود را در اختیار آن بگذاریم! اینجا است که یکخرده اینطرف و یکخرده آنطرف میکنیم؛ گاهی جهتی پیش میآید و انسان تمایل پیدا میکند، و گاهی که مختصر کدورتی از مخدّره عارض میشود، نماز شب انسان مرتّب میشود، و بعد که انس و الفت برقرار میشود، از [آنطرف میافتد]، یا اینکه گاهی اوقات آدم از دست شریک و قرین و قرباء و... إنابهای پیدا میکند، و بعداً وقتی که مسئله حل میشود، این هم تمام میشود؛ این عادتِ انسان است! عادتِ ما این است که در مواقعی که خود را تنها مییابیم، به مبدأ توجّه میکنیم و توجّه ما به مبدأ خوب میشود، و هر وقتی که تنها نیستیم فراموش میکنیم!
خدا رحمت کند آقا میفرمودند:
حاج اسماعیل دولابی میگفت: «ما یکوقت سفری به تبریز رفته بودیم، کسی آنجا بود که آدم مستعدّی بود؛ ما آمدیم تا با او یکخرده کلنجار برویم که بلکه او را جذب کنیم و پیش خودمان بیاوریم. اتّفاقاً زنش از دستش قهر کرده بود و رفته بود، ما هم مدام میخواستیم به او بگوییم حالا زن را رها کن و بیا! حالا فعلاً خدا را بچسب تا ببینیم چه میشود! او میگفت: ”حاجی، تو اگر زورت میرسد بیا این زن را برای ما درست کن و او را برگردان! من خودم میدانم با خدا چهکار کنم، و خودم خدا را درست میکنم!“» میگفت: «میخواستیم از این فرصت استفاده کنیم، دیدیم نه، این خیلی زرنگ است!»

