اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

بخل انسان به سبب گرفتاری در امور اعتباری

14207
سال 1416
نسخه عربی

بخل انسان به سبب گرفتاری در امور اعتباری

5
  • گذشتن سیّدالشّهداء علیه السّلام به‌خاطر خدا از ناموس خویش

  • ما از سیّدالشّهدا علیه السّلام که دیگر باغیرت‌تر سراغ نداریم؛ دیدید که چه بر سر زن و بچۀ او آمد! دختر امام حسین که بقدری زیبا بود که می‌گویند: «فاطمه بنت الحسین در جزیرةالعرب نظیر نداشت!»1 این‌گونه با سر و موی برهنه در مجلس یزید بیایند و همه او را نگاه کنند و آن شخص بگوید: «این کنیز را به من بده!»2 خب حضرت سجّاد و حضرت زینب دارند نگاه می‌کنند! خود حضرت زینب هم کمتر از فاطمه بنت الحسین نبود3 که همه می‌گویند: «وقتی این زن آمد یک‌دفعه از زیباییِ صورت او همۀ چشم‌ها خیره شد و شروع کرد به صحبت کردن!» اینها شوخی نیست! اینها جدّاً از هزارتا سربریدن مشکل‌تر است! این مهم است که امام حسین از اینها گذشت! سر بریدن که چیزی نیست، یک تیر به آدم می‌زنند و می‌افتد؛ امّا وقتی انسان پایبند اصولی باشد و این اصول را ارزش بداند، ولی از اینها بگذرد مهم است! أعراب کسانی بودند که برای دفاع از ناموس، تا پای جان می‌ایستادند! عرب‌ها مثل انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها نیستند که هر شب با یکی باشند، آنها این‌طوری نیستند، تا پای جان برای دفاع از ناموس می‌ایستند! مالک بن نویره به زنش گفت: «زیباییِ تو من را به کشتن داد و من برای غیرت خودم تا پای جان می‌ایستم!» وقتی که خالد بن ولید آمد و زن مالک بن نویره را در یک نگاه دید، قصد کشتن مالک را کرد، مالک به زن خود گفت: «زیبایی تو مرا به کشتن داد، صورت تو من را به کشتن داد!»4 آنها این‌طور بودند! آن‌وقت سیّدالشّهدا تصوّر نمی‌کند الآن که سرش را ببرند، این کاروانی که کسی را ندارد، همه دربه‌در می‌شوند و سی هزار نفر جمعیّت می‌آید با این زن و بچّه چه می‌کنند؟! یک بچّۀ ده ساله تصوّر می‌کند، آن‌وقت حضرت تصوّر نمی‌کرد؟! من سربسته به شما بگویم، سیّدالشّهدا از همه‌چیز گذشت و لَو بَلَغَ ما بَلَغ!5 یعنی وقتی گفت: «إلهٰی رِضیً بِقَضائِکَ!»6 دیگر تمام شد و هرچه بود زمین گذاشت! خدایا اینها بندگان خودت هستند، به من چه مربوط است! خودت می‌دانی من چه‌کاره‌ام! مال خودت هستند، کنیزهای خودت هستند! احتمال همه‌چیز در این قضایا می‌رفت؛ اینکه بیایند و هتک کنند و چه کنند و آب دهان بیندازند و آشغال بیندازند و قضایای شام و...! آقا شما چه دارید می‌گویید؟! کسی می‌آمد و به آقا بی‌احترامی‌می‌کرد، شما می‌خواستید جگر او را بیرون بکشید! چون به آقا بی‌احترامی کرده است! بیایند خاکروبه سر حضرت سجّاد بریزند، آب دهان بیندازند، مسخره کنند، هلهله بکنند، چه‌کار کنند، با آن وضع تبختر و تکبّر و... وارد مجلس یزید بشوند و عبیداللَه و آنهایی که اصلاً به اندازۀ یک نجاست برای اینها ارزش قائل نیستند، حالا اینها در مسند نشسته‌اند و دارند می‌گویند که بیا و ببَر و بگیر و ببُر! چه‌کار می‌کنند؟! غیر از همان ادراک و معرفت توحید مگر نفسی می‌تواند در این‌گونه موارد دوام بیاورد؟! غیر از تفویض امور به پروردگار مگر کسی می‌تواند دوام بیاورد؟! پس تمام این بازارها و از کوفه به شام رفتن و از این صحراها و دیْر عبور کردن و بیا و برو و شهر و... را یکی‌یکی حضرت داشت می‌دید! امّا گفت: «رِضیً بِقَضائِکَ؛ بندۀ تو هستم، خودت می‌دانی، دلت می‌خواهد این‌طوری کن!» و اینجا است که پای آدم می‌لغزد؛ تقدّس بی‌جا، تدیّنِ تخیّلی، اسلامِ وهمی، این اسلام می‌شود اسلام من‌درآوری!

    1. مقتل الحسین علیه السلام، مقرّم، ص ٣٢٩؛ ریاحین الشریعة، ج ٣، ص ٢٨٤.
    2. الإرشاد، شیخ مفید، ج ٢، ص ١١٩ ـ ١٢٢.
    3. ریاحین الشریعة، ج ٣، ص ٣٩.
    4. جهت اطّلاع بیشتر پیرامون جریان شهادت مالک بن نویره رجوع شود به امام شناسی، ج ٢، ص ٦٢.
    5. اللَهوف علی قتلَی الطفوف، ص ٦٣:
      «عَن أبی‌عبدِ‌اللَهِ عَلیه السّلام قالَ: سارَ محمّدُ بنُ الحَنَفیَّةِ إلَی الحسینِ علیه السّلام فی اللَّیلَةِ الّتی أرادَ الخروجَ صَبیحَتَها عَن مکّةَ فَقالَ: ”یا أخی، إنّ أهلَ الکوفَةِ مَن قَد عَرَفتَ غَدرَهم بِأبیکَ و أخیکَ، و قد خِفتُ أن یکونَ حالُکَ کَحالِ مَن مَضیٰ؛ فَإن رَأیتَ أن تُقیمَ، فَإنّکَ أعَزُّ مَن فی الحَرَمِ و أمنَعُهُ!“
      فَقالَ: ”یا أخی، قَد خِفتُ أن یَغتالَنی یزیدُ بنُ معاویَةَ فی الحَرَمِ، فَأکونَ الّذی یُستَباحُ بِه حُرمَةُ هَذا البَیتِ!“
      فَقالَ لهُ ابنُ‌الحَنَفیّةِ: ”فَإن خِفتَ ذَلکَ فَصِر إلَی الیَمَنِ أو بَعضِ نَواحی البَرِّ، فَإنّکَ أمنَعُ النّاسِ بهِ و لا یَقدِرُ عَلیکَ.“ فَقالَ: ”أنظُرُ فیما قُلتَ!
      فلمّا کانَ فی السَّحَرِ ارتَحَلَ الحسینُ عَلیه السّلام، فَبَلَغَ ذَلکَ ابنَ‌الحَنَفیّةِ فَأتاهُ فَأخَذَ زِمامَ ناقَتِهِ الّتی رَکِبَها فَقالَ لَهُ: ”یا أخی، أ لَم تَعِدنی النَّظَرَ فیما سَألتُکَ؟“ قالَ: ”بَلیٰ!“ قالَ: ”فَما حَداکَ عَلَی الخروجِ عاجِلًا؟“
      فَقالَ: ”أتانی رَسولُ اللَهِ صلّی اللَه علیه و آله و سلّم بَعدَ ما فارَقتُکَ فَقالَ: یا حُسینُ، اخرُج؛ فَإنّ اللَهَ قَد شاءَ أن یَراکَ قَتیلًا!
      فَقالَ لَهُ ابنُ‌الحَنَفیَّةِ: ”﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيۡهِ رٰجِعُونَ﴾! فَما مَعنیٰ حَملِکَ هٰؤُلاءِ النِّساءَ مَعَکَ و أنتَ تَخرُجُ عَلیٰ مِثلِ هَذهِ الحالِ؟“
      قالَ: فَقالَ لَهُ: ”قَد قالَ لی: إنّ اللَهَ قَد شاءَ أن یَراهُنَ سَبایا!“ و سَلَّمَ علَیهِ و مَضیٰ.»
      ترجمه: «شبی که قرار بود صبح روز بعدش حضرت سیّدالشّهدا علیه السّلام از مکّه حرکت کنند، محمّد بن حنفیّه نزد حضرت آمد و عرض کرد: ”ای برادر، تو خیانت اهل کوفه را به پدرت و برادرت می‌دانی، من از این می‌ترسم که حال تو نیز مانند حال افراد پیش از تو باشد؛ پس اگر صلاح بدانی در همین مکّه بمان! تو عزیزترین و گرامی‌ترین شخص در حرم الهی هستی.“
      حضرت فرمودند: ”من از این می‌ترسم که ناگهان یزید مرا در حرم غافلگیر کند، و من کسی بوده باشم که به‌واسطه کشتن من، حرمت این خانه شکسته شود!“
      ابن‌حنفیّه گفت: ”پس اگر بیم این مسئله را داری، به یمن یا به گوشه‌ای از زمین برو و تو در آنجا عزیزترین فرد خواهی بود و دست یزید نیز به تو نخواهد رسید!“
      حضرت فرمود: ”من در آنچه گفتی تأمّل می‌کنم!“
      چون سحر شد امام حسین علیه السّلام حرکت نمودند، خبر به محمّد بن حنفیه رسید، پس خدمت حضرت آمد و زمام شتر حضرت را گرفت و عرض کرد: ”ای برادر، مگر به من وعده ندادی که دربارۀ پیشنهاد من تأمل نمایی؟!“ سیّدالشّهدا علیه السّلام فرمودند: ”بله، چنین است.“
      گفت: ”پس چه چیز باعث شد که به این سرعت از مکّه حرکت کنی؟!“
      حضرت فرمودند: ”وقتی دیشب از تو جدا شدم، رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله نزد من آمدند و فرمودند: ای حسین، حرکت کن؛ چراکه خداوند اراده کرده است که تو را کشته ببیند!“
      ابن‌حنفیّه گفت: ”﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رٰجِعُونَ﴾! پس هدفت از اینکه این زنان را با خود می‌بری چیست، در حالی‌که تو با این هدف و حالت حرکت نموده‌ای؟“
      حضرت فرمودند: ”پیغمبر به من فرمودند: همانا خداوند اراده نموده است که آنان را اسیر ببیند!“» (محقّق)
    6. موسوعة الإمام الحسین علیه السّلام، ج ٤، ص ٥٨٢:
      «قالَ أبومخنف: و بقی الحسین علیه السّلام مَکبوبًا علَی الأرض مُلَطَّخًا بِدَمِه ثلاثَ ساعاتٍ و هو یَقولُ: ”صَبرًا علیٰ قَضائک، لا إلٰهَ سِواکَ، یا غیاثَ المُستَغیثین!“»
      ترجمه: «ابومخنف گوید: حسین علیه السّلام مدتی بر زمین افتاده بود و در خون خود آغشته بود درحالی‌که می‌گفت: ”شکیبا هستم بر تقدیرات و بر فرمان جاری تو، ای پروردگار من! معبودی جز تو نیست، ای پناه پناه‌آورندگان!“» (محقّق)