بخل انسان به سبب گرفتاری در امور اعتباری
7یک دفعه ما در مجلسی بودیم که چند نفر از این علمای طهران بودند و نمیدانستند که من انتساب به مرحوم آقا دارم؛ یکی از آنها آقا رضی شیرازی بود که وقتی فهمید، دیگر خیلی [شرمنده] شد! ما هم با ایشان وارد بحث فقهی شدیم که در بحث متعه، اگر دخول نکند، آیا پسر او حلال میشود یا نمیشود؟ این بحث در آخر درگرفت؛ قبل از آن، همۀ آنها حرفهایشان را اوّل زده بودند که آقا فلان است و این حرفها؛ آخر سر گفت: «آقا ما شما را بهجا نمیآوریم!» گفتم: من طهرانی هستم! تا گفتم، رنگ از همۀ اینها پرید! حالا بماند که اینها چه چیزهایی گفتند؛ یکی از همینها که میآید و درس میدهد و درس اخلاق میدهد و در همین امور قضایی منصب مهمّی دارد و با تمامِ این هنر، یک چشم او خراب شده بود، گفته بود ـ خیلی هم مسئله را با یک ابتهاجی مطرح میکرد ـ :
من انگلیس رفتم و دکتر لَک در انگلیس به من وعده داد که اوّلین موردی که ما بتوانیم این آزمایش را بکنیم، شما خواهید بود! بهخاطر مرض قندی که داشتم، تارهای عصبیّۀ شبکیّۀ چشم (رتینا) خشک شده بود. گفت: «ما داریم دستگاهی درست میکنیم که بتواند همۀ اینها را باز بکند و جوش بدهیم؛ ما اوّلین مورد را روی شما انجام میدهیم!»
و این را داشت با یک آبوتابی نقل میکرد که انگار همۀ افلاک نشستهاند و دست و روی دست گذاشتهاند تا اینکه بیایند و چشم این آقا را خوب بکنند! آقا همۀ اینها دنیاست! چه کسی دارد اینها را میگوید؟! این منتظر است که او کارش را به نتیجه برساند، و بعداً دو روز دیگر این میافتد و میمیرد، و کار به آنجاها نمیرسد که بخواهد به انگلیس برسد!
آقا یک فاتحه به همۀ دنیا خواندند، أعمّ از کاسب و عالِم و دکتر و بیسواد و باسواد و اهل علم و غیر اهل علم، و دنبال یک آدم آهنگر افتادند و گفتند بیخیال همۀ شما!

