حقیقت معرفت
9و شاید کلمات بزرگان که راجع به مسئله حکمت هست که میفرماید: الْحِکمَةُ صَیرورَةُ الإنْسانِ عالَمًا عَقْلیا مُضاهیا لِلْعالَمِ الْعَینی1 شاید همین معنا مورد نظر آنها است. که از نقطه نظر عرض میشود که مُلکی و جنبه عرض میشود که جرثومی و جنبه جُسمانیت گر چه، عرض میشود که بین ما حدود ماهوی برقرار هست. اما از نقطه نظر حقیقة الشیء که همان وجود مجرد اینها است به نحو أعلی و به نحو أتم، انسان به او چه میشود، وحدت پیدا میکند. اتحاد پیدا میکند با او این میگوید اصلًا من هستم. من هستم که الان دارم اینطور دارم خبر میدهم. شما تعجب نکنید وقتی که عرض کنم حضورتان که شاعر میآید میگوید که:
علی شیث و علی نوح و الیاس *** علی موسی، علی عیسی، علی هود 2 اتحاد وجودی امیرالمؤمنین با تمام انبیاء و موجودات عالم وجود
نه اینطور نیست. واقعاً علی در مراتب کمالیه خودش عیسی شده و گذشته، لذا ألان میتواند عیسی را صاف و پوست کنده از خودش بهتر بیاید به ما معرفی کند، اگر خود عیسی بیاید نمیتواند یک همچنین کاری بکند. علی می آید هود را آنطوری که از خود هود اگر بر ذات خودش چطور بود الان می آید بهتر، چرا؟ چون علی هود شده و گذشته، علی الیاس شده و گذشته، علی ابراهیم شده و گذشته.
تمام عالم مانند بدن هستند برای روح کلی رسول اللَه
پیغمبر اکرم که مظهر أتمّ و أکمل صفات الهیه است یعنی چه؟ یعنی جمیع مراتب وجود را پیغمبر اکرم در وجود خودش حیاضت کرده، جمعآوری کرده وقتی که دارد با افراد نگاه میکند انگار دارد با آلات و أدوات و اسباب خودش دارد با آنها صحبت میکند. شما وقتی که عرض میشود که با دست خودتان عرض میشود که این لیوان را برمیدارید، خب این دست چیست؟ یکی از آلات ما است دیگر یکی از ادوات ما است دیگر، پیغمبر اکرم با آلات و أدواتش دارد صحبت میکند. زید یکی از آلات او است، عمر یکی از ادوات او است، آنها یکی از .... اینها همه چه هستند، وجودات نازله این مجرا و این مشیت هستند.
- شرح المنظومه، ج ٢، ص ٥٠.معاد شناسى، ج ٨، ص ٧٠: حكمت آنست كه نفس ناطقه انسان عالَم عقلانى گردد كه از هر جهت مشابه با عالم عينى خارجى گردد. حكيم يعنى كسى كه صورت انسانيّت را تامّ و تمام كرده و خود را عالَم عقلى نموده است.
- .« ديوان حبيب» مدائح ص ١٩٩ و ٢٠٠:
مرا پيرِ طريقت جز علىّ نيست *** كه هستى را حقيقت جز علىّ نيست مَبين غير از علىّ پيدا و پنهان *** كه در غيب و شهادت جز علىّ نيست مجو غير از علىّ در كعبه و دير *** كه هفتاد و دو ملّت جز علىّ نيست چه باك از آتش دوزخ كه در حشر *** قسيم نار و جنّت جز علىّ نيست اگر كفر است اگر ايمان بگو فاش *** كه در روز قيامت جز علىّ نيست اساس هر دو عالم بر محبّت *** بود قائم محبّت جز علىّ نيست در آن حضرت كه دم از« لى مَعَ اللَه» *** زند أحمد معيّت جز علىّ نيست شنيدم عاشقى مستانه ميگفت *** خدا را حول و قوّت جز علىّ نيست وجود جمله أشياء از مشيّت *** پديد آمد مشيّت جز علىّ نيست شهنشاهى كه بر درگه ملائك *** زنندش پنج نوبت جز علىّ نيست علىّ آدم علىّ شيث و علىّ نوح *** كه در دور نبوّت جز علىّ نيست علىّ أحمد علىّ موسى و عيسى *** كه در اطوار خلقت جز علىّ نيست ترا پير طريقت گو عُمَر باش *** مرا پير طريقت جز علىّ نيست اگر گوئى علىّ عين خدا نيست *** بگو نيز از خدا هرگز جُدا نيست

