حقیقت معرفت
19آن موقع ما تعجب میکردیم یعنی رفقا که چطور شده که آقا در این سالهای آخر دارند با بعضیها ملاقات میکنند یکی میگفت آقا میخواهد این را سالکش کند یکی میگفت رفقا، میگفتم آقا اینها هیچ کدامش نیست یکی میگفت فلان حرفها، من میدانستم این نیست قضیه اما نمیدانستم چیست؟ من میگفتم این هیچ وقت این چیز نمیشود، نمیشود. میگفتم آن موقع هم میگفتم به رفقا اگر یادتان باشد میگفتم که نه بابا این برای این حرفها نیست یا اینکه نه آقا بهتر شده کمتر شده هیچی.
الان متوجه میشویم که آنها برای الان است. و به بعد، تمام آنها برای چه بوده آینده بوده، آینده بوده. وقتی که بعد از رحلت ایشان ما ملاقات کردیم با بعضیها حرفی که آنها به ما زدند این بود ایشان میگفت من خودم هم تا به الان ماندم که چطور خدا محبت ایشان را بدون هیچ گونه جهتی در دل من انداخته بود دیگر آخر ما نه با ایشان ارتباط داشتیم نه چیزی داشتیم حتی یک ملاقات حضوری هم با نداشتیم ایشان، این محبت ایشان چطور در دل من افتاده من خودم تا حالا نمیدانم گفتم نمیفهمم مطلب بالاتر از این حرفهاست هیچ وقت ولی نمیآید کسی را به خودش دعوت کند. تمام کارهایی که دارد انجام میدهد در راستای آن جهت دارد انجام میدهد، نمیدانیم نمیفهمیم سالها بعد میفهمیم، دهها سال بعد میفهمیم اما خب ظاهرش یک صورتی دارد. این صورت به یک کیفیتی است، درست شد.
پس بنابراین فقط و فقط تنها عرض میشود که جهت کمالی که ما میتوانیم تصور کنیم برای خودمان این همان معرفت به ذات پروردگار است. بک عرفتک من شناختم تو را به ذات خود تو نه به اسماء و صفات تو، به توسط ذات تو من تو را شناختم. اسماء الهی موجب شناخت ذات نیستند نسبت به همه مادونِ ....
و بین هویت علم و هویت قدرت تفاوت است. نه تنها در خود مفهوم اصلًا در هویت تفاوت است. بین هویت رزق و بین هویت عرض میشود که موت تفاوت است همان طوری که ما میبینیم بین هویتها در عالم ملک تفاوت است در مجردات هم همینطور است. هر کدام از اینها مظهریت یکی از اسماء الهی هستند، و اختلاف در آن مظهریت باعث اختلاف در همین اشکال شده، اگر آنجا اختلاف نبود و فقط به قول فلاسفه یک اختلاف مفهومی بود پس این همه عکس می و نقش مخالف از کجا آمد؟ اختلاف مفهومی است دیگر، پس از کجا آمد اینها؟ و تا در علت جنبه تخالف نباشد که در معلول نمیتواند مظهریت مخالف پیدا بشود. در عین حال که همه ریشه و منشأ آن چیست؟ همان وجود بحط و بسیط و مجرد است. بک عرفتک فأنت دللتنی علیک تو مرا دلالت کردی بر خودت، گفتی بیایید به طرف من ذلک بان اللَه هو الحق بروید سراغ خدا. غیر خدا را بگذارید کنار و دعوتنی الیک و لولا انت لم ادر ما انت اگر تو نبودی من هیچ وقت نمیفهمیدم تو کی هستی پس معلوم میشود حضرت سجاد فهمیده حضرت سجاد دیگر میتواند الان خدا را آنطوری که هست برای ما چکار کند بیان بکند چرا؟ چون رفته فانی شده او شده حالا میآید حالا که دارد میآید گوش شنوا کو؟ دیگر ای داد بیداد بابا ما زحمت کشیدیم ما رفتیم آنجا خواستیم بیاییم بیان بکنیم تو داری دَر میروی، میخواهیم بگوییم بابا خدا اینجا است میگویی نه نه نه خدا این جوری است نه نه نگو خدا آن جوری است نه نه اصلًا حرفش را نزدن، بگذار خدا را در طاقچه در آن بالا بالا از دور نگاه کن نیاور او را پایین اگر بیاوری پایین زلزله میشود، اگر بیاوری خدا را پایین میگویی بابا خدا جلوی چشم تو است میگوید نه نه، پس چی؟ هیچی هیچ حرف نزن تا جایی حرف بزن که اوضاع ما به هم نخورد به حضرت سجاد ما داریم میگوییم ها! تا جایی برای ما حرف بزن که اوضاع ما به هم نخورد همین که خواست اوضاع ما بهم بخورد آنجا دیگر ساکت شو میگوید باشد. حضرت همین را میگوید امام سجاد میگوید:

