حقیقت معرفت
4یک مقداری چی میشود معرفت بیشتر میشود، خب دعوتش میکنید خانهتان میروید منزل ایشان یک مقداری با زندگی او اطلاع، آشنایی پیدا میکنید میبینید نه این یک صفات دیگری هم دارد بخشندگی دارد، سوادش در این حد است خصوصیت او در این حد است، هر چه بیشتر با او انس پیدا میکنید این چه میشود؟ این اطلاع از خصوصیات او بیشتر میشود. بعد به او این قدر صمیمی میشوید، صمیمی میشوید تا اینکه دیگر محرم سرّ میشوید و از چیزهایی که دیگران هم خبر ندارند، مثلًا شما اطلاع پیدا میکنید خب خصوصیات او اینطور است فلان.
آیا میتوانید بگوییم هنوز به مرحله عرفان کامل زید رسیدیم؟ نیست اینطور، کی ما میتوانیم واقعاً و حقیقتاً زیدیت را در وجود خودمان احساس کنیم و زید را آنطوری که هست معرفی کنیم، نه آنطوری که میدانیم، نه آنطوری که برداشت میکنیم.
قضیه آن فیلی که میدانید مثنوی دارد. فیلی آوردند از هندوستان اینها دیگر اینها هر کدام آمدند از ظنّ خودشان یار شدند1 ولی حقیقت فیل، یکی گفت دم، یکی گفت اینطور است و یکی گفت آنطور، آنطوری که زید هست. کی ما میتوانیم معرفی کنیم؟ آن موقعی که ما بشویم زید، تا آن موقع میتوانیم بگوییم که چی این زید کیست؟ البته تازه همین معرفت ظاهری ها والّا اگر معرفت یک معرفت باطنی باشد ما خودمان هم نمیشناسیم خودمان را، شما الان میتوانید خودتان را معرفی کنید؟
فرض کنید که من باب مثال آقای، ایشان بیایند خودشان را معرفی کنند من دارای این خصوصیات هستم اگر راست بگوید خصوصیات صفات و فلان و اینها را بیایند بگویند و، بگویند بله من اینطور هستم و این قدر هم خوب است، این قدر هم بد است. إنشاءاللَه که بد که نداریم. دارای این خصوصیات و این صفات اینها هستم این، میگوییم خب دیگر چیزی نماند؟ دیگر ته قضیه هیچی نماند میگوید نه دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد من همین هستم دیگر، من استعدادم این است اطلاعاتم این است علمم این است فکرم این است ثروت من این قدر است عرض کنم علاقهام به دنیا در این حد است علاقهام به زن و بچه در این حد است، نمیدانم علاقه به راه و مسیرم در این حد است و فلان است.
- مثنوى، طبع آقا ميرزا محمود، ص ١، سطر ٣ و ٤:
هر كسى از ظنّ خود شد يار من *** وز درون من نجست اسرار من
- مثنوى، طبع آقا ميرزا محمود، ص ١، سطر ٣ و ٤:

