اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت معرفت

14528
سال 1416

حقیقت معرفت

12
  • اصلًا نگذاشتند آقا سید محمد صادق حرف بزند. یعنی چه؟ یعنی: جمع کن برو می‌گویم برو بده تمام شد اصلًا تو داری به من چه می‌گویی؟ تو داری چه به من می‌گویی؟ تو داری می‌گویی نه این جوری نبودها جمعش کن.

  • یک‌دفعه یک بنده خدایی خلاصه ما یک قضیه اتفاق افتاده بود و ما رفتیم خدمت آقا البته ایشان صدا کردند گفتند بیایید ببینم چیست و رفتیم پیش ایشان و خب ما به خیال خودمان خب چیز هستیم، درست بوده قضیه برای ما شواهدی داشتم که من خلاف به او نگفته بودم حتی خلاف آقا هم به او نگفته بودم ولی آن برداشتش از من جور دیگری بود و در ذهنش یک برداشت دیگری داشت و بر طبق آن برداشت شب‌ها را به روز می‌آورد و روزها را به شب می‌آورد و بالاخره یکدفعه! دید این جور نشد، این جور نشد حالا دیگر یا انداخت گردن ما یا گردن آقا بالاخره آقا می‌خواستند این قضیه را فیصله بدهند و تمامش کنند، خب ما رفتیم پیش ایشان و خب من آن‌جا اصلًا می‌خندیدم، اول یک خورده خندیدیم و ولی خب پیش خودمان چیز بود دیگر بعد دیدیم خب مثلًا بنده خدا هم خجالت کشید یعنی در همان مجلس فهمید که این خلاصه نمی‌بایست این جور بشود و بعد هم فهمید که من هیچی نگفتم، گفتم که بله همین طور است و ما محکوم شدیم.

  • و خب عرض کنم که [آقا فرمودند:] نه آقا سید محسن نباید این کار را انجام بدهد و دیگر نباید این کار را بکند و خب الحمدلله قضیه به خوبی و خوشی تمام شد و آمد بیرون، آمدم بیرون. آقا سید ابوالحسن گفت: آقاجان همیشه یک حکیم باشی می‌خواهند! گفتم عیب ندارد حکیم باشی ایشان ما باشیم منتهی خدا طاقتش را بدهد عیب ندارد ما حکیم باشی هستیم.

  • قضیه حکیم باشی را که می‌دانید چیست؟ می‌گویند نادرشاه مزاجش قبض شده بود، چیز، کریم خان، کریم خان مزاجش قبض شده بود اجابت نمی‌فرمود خلاصه هر کاری کردند مفید نیفتاد تا این‌که‌