حقیقت نجات و رستگاری(2)
4میگویند: «مُخالِفًا لِهَواهُ» یعنی کسی که وقتی یکی آمد و گفت: قوم و خویش من است، حقّی به او ندهی و حق را انجام بدهی؛ همین عدالت است، عدالت ظاهری همین است!
نقل میکنند و میگویند: سلطان محمود غزنوی زنگهایی درست کرده بود که افرادی که میآیند برای تظلّم، زنگی بزنند و به این وسیله مطّلع بشود. یک بار نصفههای شب این زنگ به صدا درآمد و سلطان محمود خیلی تعجّب کرد که نصف شب زنگ اینجا به صدا درآمده است!
سلطان محمود گفت: هر کسی هست حتماً مسئلهای دارد؛ بگویید بیاید!
او آمد؛ سلطان محمود گفت: این موقع شب آمدی و ما را از خواب و زندگی انداختی؛ آخر چه شده است؟!
گفت: دیدم هیچ راهی ندارم؛ خلاصه از خانه زدم بیرون که بیایم مسئله را بگویم.
گفت: قضیه چیست؟
گفت: مدّتی است که یکی از افرادی که به تو منسوب است و زن من را یک جایی دیده است، شبها در منزل ما میآید و من را از منزل بیرون میکند و مدّتی میگذرد و بعد هم صبح بیرون میآید و پی کارش میرود؛ و هر شب هم این کارش است!
سلطان محمود گفت: الآن در منزل تو است؟
گفت: بله!
گفت: بلند شو برویم!
شمشیرش را برداشت و به طرف منزل آمد. چراغی روشن بود و سوسو میزد، گفت: برو چراغ را خاموش کن!
چراغ را خاموش کرد و آمد، این شخص را نمیدید ولی متوجّه شد که بله شخصی اینجا است و خب زن او هم بود، آمد با شمشیر زد و سر این شخص را از بدن جدا کرد!
بعد گفت: حالا چراغ را روشن کن!
چراغ که روشن شد نگاه کرد به این مرد و افتاد و سجدۀ شکر بجا آورد، و گفت:
میدانی چرا گفتم چراغ را خاموش کن؟ بهخاطر اینکه من دیدم هیچکس در حکومت من جرئت ندارد همچنین کاری انجام بدهد جز پسرهای خود من، فقط آنها میتوانند همچنین غلطی بکنند؛ و من دیدم اگر بیایم و چراغ روشن باشد و چشمم بیفتد، شاید آن محبّت پدرانه نگذارد که این کار را بکنم، و لذا گفتم چراغ را خاموش کن که وقتی سرش را جدا کردم بعد ببینم که چه کسی است، آیا پسر من است یا یکی از همان سرهنگان ارتش این کار را کرده است؟!1
- معراج السعادة، ص ٤٩٧.

