حقیقت نجات و رستگاری(2)
11عدم جواز دخالت در امور خداوند
مدّتی پیش در همین زمان مرحوم آقا بود که گاهی اوقات این افراد از همین رفقا پیش ما میآمدند و از این حرفها میگفتند که هیچ چیزی در بساطمان نیست. بعد کمکم با خودم میگفتم که بندگان خدا این همه میآیند، خب آدم چهکار کند؟ بالأخره باید کاری انجام بدهد! غافل از اینکه به تو چه مربوط است! تو چهکاره هستی که بخواهی دل بسوزانی؟! اینها بندۀ خدا هستند و تو هم بندۀ خدا، داشتی بده، نداشتی نده؛ چرا بروی فضولی کنی؟! چرا برای خدا تکلیف تعیین کنی که خدایا بیا به من بده که به اینها بدهم؟! چرا برای خدا تکلیف تعیین میکنی؟! اگر داد خب بده، بعد بنشین سر جایت! بعد گفتم که بلند میشویم میرویم فرشمان را میفروشیم و کار اینها را راه میاندازیم، بعد حالا خدا بزرگ است. این قضیه تقریباً برای هفت یا هشت سال پیش در همان مشهد است. رفتیم کسی را صدا کردیم که بیاید و دو جفت فرش را بردارد و بفروشد، خیال میکنم آن موقع صد تومان میشد؛ همینکه فردا خواست بیاید این کار را بکند یکدفعه یک نفر غریبۀ غریبه که فقط ما را پانزده سال پیش دیده بود، یک تماس گرفت که آقا من عرضی با شما دارم. گفتم: بفرمایید! آمد و گفت: «آقا من امسال مقداری استفاده کردهام؛ دلم نیامد که پول را به کسی بدهم، به دلم آمد که بیایم و به شما بدهم.» اوضاع را ببینید! خدا میخواهد یاد بدهد و بگوید در کار من فضولی نکن؛ من خودم دارم میچرخانم! پانزده میلیون استفاده کرده بود، خمسش سه میلیون میشد و به من داد؛ ما همۀ آن را پخش کردیم و همه آباد شدند و کارشان حل شد و فرشمان هم سرجایش ماند! خدا گفت: نمیخواهد فرش خود را بفروشی، بگذار سرجایش باشد! حالا چه کسی در سرِ این آقا انداخته است که حسابش را برسیم؟! اصلاً ده سال است که من را ندیده است، حالا این باید تلفن بزند و بلند شود بیاید اینجا و این کار را بکند، بعد هم خدا بگوید: پایت را از حدّ خودت بیرون نگذار و در کار من دخالت نکن؛ بخواهم میدهم، نخواهم نمیدهم! تو چهکاره هستی؟! تو داری برای من تکلیف تعیین میکنی که خدایا به من بده! میگوید: نمیخواهم بدهم!

