اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

فقر وجودی سالک در مقابل پروردگار

14656
سال 1416

فقر وجودی سالک در مقابل پروردگار

11
  • آقا این هم گفت خب ما با این سیصد نفر می‌رویم. با این سیصد نفر راه افتاد و آمدند وسط دریا، دید هوا خراب شد و اوضاع خراب شد و خلاصه گفت خدایا می‌خواهی غرقم بکنی بکن، وقتش رسیده، اما با آتش من چرا این سیصد نفر باید بسوزند؟ خدا گفت: راستش من می‌خواستم همه شما را این‌جا این وسط غرقتان بکنم، یکی یکی جمعتان کردم، تو را از آن شهر، او را از آن شهر، همه [شما] را در این قایق جمع کردم، حالا همه با هم یا علی بروید پایین! رفتند پایین!

  • حالا جریان ما هم همین است. باید تمام آن چه را که هست و تمام آن چه را که ما برای خودمان در خیالات خودمان آوردیم، همه را باید به صاحبش برگردانیم، همه را بایستی که به آن اصل و منبعش برگردانیم. خدا دلش می‌خواهد امروز این‌طور باشد فردا آن‌طور باشد پس فردا این‌طور باشد فلان باشد ...

  • این روایت عنوان بصری دستور سلوکی است اصلا، خب بابا امام صادق که با ما شوخی ندارد! امام صادق فقط یک قضیه مال را آمده مطرح کرده، همه‌اش همین‌طور است! همه‌اش همین‌طور است! ما در نزد خودمان آیا برای خودمان جانی قائل هستیم؟ بله ما جان قائل هستیم. خب این جانی که برای خودمان قائل هستیم، این چیست؟ این لِلّه است. باید نزعه حیث ما امرنا اللَه ان نزع فیه.1 هر جا خدا گفت برو این جانت را بگذار، برو آن‌جا بگذار. خب چرا دیگر دخالت می‌کنی؟ چرا دیگر فضولی می‌کنی؟ چرا دیگر و ان قلت و ان قلت می‌کنی؟ او این‌طور می‌خواهد.

  • خدا می‌گوید این جانت را من نمی‌خواهم همین‌طور بگیرم، من می‌خواهم این جانت را به دست شمر بگیرم. می‌گوید باشد. به او می‌گوید من می‌خواهم جان تو را به دست ابن ملجم بگیرم، ابن ملجم یکی از وسایل من است. شمر کیست؟! یکی از وسایل من است، دست من است. من می‌خواهم جان تو را به وسیله میکروب بگیرم، من می‌خواهم جان تو را به وسیله تصادف بگیرم، من می‌خواهم جان تو را به وسیله سکته بگیرم من می‌خواهم ...

    1. ١.« بحار الانوار» طبع حروفى مطبعه حيدرى، ج ١، ص ٢٢٤ تا ص ٢٢٦ كتاب العلم، باب هفت: ءَادَاب طلبِ الْعِلم و أحكامِه، حديث ١٧.
      روح مجرد، ص ١٨١: قُلْتُ: يَا أَبَا عَبْدِ اللَهِ! مَا حَقِيقَةُ الْعُبُودِيَّةِ؟!
      قَالَ: ثَلَاثَةُ أَشْيَآءَ: أَنْ لَا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَهُ مِلْكًا، لِانَّ الْعَبِيدَ لَا يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ، يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَهِ، يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَهُ بِهِ؛ وَ لَا يُدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِيرًا؛ وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِيمَا أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ.
      گفتم: اى أبا عبد الله! حقيقت عبوديّت كدام است؟
      گفت: سه چيز است: اينكه بنده خدا براى خودش درباره آنچه را كه خدا به وى سپرده است مِلكيّتى نبيند؛ چرا كه بندگان داراى مِلك نمى‌باشند، همه اموال را مال خدا مى‌بينند، و در آنجائيكه خداوند ايشان را امر نموده است كه بنهند، ميگذارند؛ و اينكه بنده خدا براى خودش مصلحت انديشى و تدبير نكند؛ و تمام مشغوليّاتش در آن منحصر شود كه خداوند او را بدان امر نموده است و يا از آن نهى فرموده است.