حقیقت نجات و رستگاری(1)
6اكسیر عشق در مسم آمیخت زر شدم *** گفت روی تو چه زرد كرد سعدیا اكسیر عشق در مسم آمیخت زر شدم. این عشق چه كار میكند كه وقتی میخورد به این، این را طلا میكند، رنگش زرد میشود ولی میشود طلا. قبلش چه بود؟ نه! مجاز بود، رنگآمیزی بود، رنگ بود. دست میزدی به آن... سیب را دیدید از گچ درست میكنند، ناخن كه میزنی گچ پیدا میشود آهان، میرود این میشود مجاز. حقیقت چیست؟ هرچه ناخن بزنی بیشتر بویش درمیآید، بیشتر عطرش درمیآید، آن حقیقت است این مجاز است.
اتصال به ولی كارش كیمیاگری است، چه كار میكند؟ عوض میكند. خب به شرط اینكه انسان قدر هم بداند ها. از یك شخصی شنیدم كه میفرمود: ما تخم ولایت را در شما كاشتیم خودتان دیگر باید آبیاریاش كنید آن کاری كه ما باید انجام بدهیم انجام دادیم، حالا تنبلی میكنید یك حرف دیگر است.
حالا شما حساب كنید در این كره زمین چه افرادی هستند كه خدا اینها را موفق نمیكند به این دایره اتصال پیدا كنند؟! چه افرادی هستند؟! من این لی النجاة جداً ها آدم نمیداند چه كار كند، یعنی واقعاً میماند. امام حسین علیهالسلام بلند میشود خودش میآید سراغ عبیدالله بن حر بجلی، خودش بلند میشود میآید، یعنی بالاترین مقام ولایت بلند میشود میآید در خیمۀ یک شخصی، بدبخت دنیا و آخرت، دارد میآید به او بگوید بابا! من آمدم اینجا دستت را بگیرم، خاك بر سرت كنند. میگوید: این شمشیر من را بردار این اسبم هم خوبه. احمق بیشعور! اسب خوبی دارم که تند میرود، شمشیر من هم تیز است. میگوید مرده شور تو را ببرند، اگر من دنبال اسب و شمشیرت میگشتم خب میرفتم با یزید بیعت میكردم، چرا كربلا آمدم؟!
این از یك طرف از یك طرف دیگر این زهیر ها، هر جا كه امام حسین علیهالسلام بود این در میرفت. اصلاً خیمهاش را میزد، وقتی كه حضرت خیمه میزد خب بیا و برو داشت دیگر این عقب میرفت وقتی راه میافتاند خیمه میزد. همیشه یک منزل فاصله داشتند. بالأخره كلكش درآمد. یك جا حضرت گیرش انداخت، فرستاد سراغش، آمد، آمد اكسیر عشق در مسش آمیخت این است.

