اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت نجات و رستگاری(1)

14804
سال 1415
جلسات
نسخه عربی

حقیقت نجات و رستگاری(1)

4
  • ولایتی‌ها آمده‌اند بین توحید و بین كثرت فاصله انداخته‌اند و در این وسط یك برزخی را ایجاد كرده‌اند به نام ولایت. آمده‌اند گفته‌اند: خدا اختیاراتش را همه را به ولی واگذار كرده و این یك مقامی‌ است كه كذا و كذا. اهل توحید اصلاً نه تنها این برزخ بین كثرت و بین وحدت را دارند برمی‌دارند، كثرت را هم دارند برمی‌دارند، می‌گویند كثرتی در كار نیست. بدون نظر خدا این ولی چه كاره است؟ هیچی! هیچ كاره است. این مطلب را آنها می‌فهمند. ما خیال می‌كنیم مسامحه می‌كنند. مطلب حق است، واقعیت است، شكی در آن نیست. ما خیال می‌كنیم اینها دارند مسامحه می‌كنند.

  • هر كسی به اندازۀ ‌سر سوزنی بخواهد این مسأله را به خودش نسبت بدهد و حساب خودش را بخواهد جدا بكند بداند که در آن موقع مرتبه‌ای از مراتب دوزخ را حایز می‌شود و به همان مقدار از جنت و از رضوان پروردگار دور است و هر وقت ما این حال مسكنت را در خودمان دیدیم، واقعاً احساس كردیم بدانیم در آن موقع در... چون حقانیت ماهیت ما در فقر و نیاز است و حقّیت هویت پروردگار در غنا و عدم نیاز است. هرچه ما خیرات و مبرات و حسن را به آن طرف بیاندازیم خودمان را به حق نزدیك كردیم و هر مقدار که خودمان را بیچاره دیدیم خودمان را به حق نزدیك كردیم نباید جای این دو كفۀ ترازو را تغییر بدهیم و عوض كنیم كه باطل حق و حق باطل جلوه می‌كند. تمام اینها به خاطر این است كه ما موقعیت خودمان را نمی‌توانیم بازیابی كنیم.

  • مولانا در این‌جا این حکایت عیاض و سلطان محمود را خیلی عالی آورده: یک کسی به او می‌گوید... خلاصه می‌رود در اتاق و در را می‌بندد و فلان و از این حرفها. که می‌آید خودش نگاه می‌كند می‌گوید چی؟ می‌گوید من یک پوستینی دارم و دوران شباب و چوپانی‌ام و این حرفها را گذاشتم و هفته‌ای یكی دو دفعه می‌روم اینها را می‌پوشم و چوب هم می‌گذارم جلویم و می‌گویم تو همانی لولا نظر پادشاه تو همان چوپانی. این‌كه الآن می‌بینی پادشاه تو را بر تمام امرا و سلاطین و این حرفها برتری داده به جهت چیست؟ چون نظر پادشاه تو را گرفته است. عاشق تو شده، عاشق چشم و ابرویت شده، گرفته است. همین. اگر سلطان محمود نظرش تو را نمی‌گرفت تو همان چوپان در بیابان بودی.