
اهمیت فهم و ادراک ظرافت های سلوکی
اهمیت فهم و ادراک ظرافت های سلوکی
14ابداً من سوار نمیشوم! (با حال عصبانیت فرمودند:) آقا ما با تاکسی میرویم، این پیرمرد را در اینجا رها میکنید و میخواهید من را برسانید؟! آقا من سوار ماشین نمیشوم، بیخود نیایید، شما تشریف ببرید ایشان را برسانید!
این هم دید که آقا عصبانی شدند، قبول کرد. به ما فرمودند: «آقا بیایید برویم!» ما هم آمدیم ـ خانۀ این آقای میردامادی هم کوهسنگی بود ـ و یک اتوبوس آمد سوار شدیم و ما را تا میدان شهدا آورد، اتوبوس هم تقریباً خالی بود، چند نفری بیشتر در آن نبودند، میگفتیم و میخندیدیم و آقا هم سرِ کیْف بودند و مدام جوک میگفتند و شوخی میکردند و راننده اتوبوس هم خوشحال شده بود، خلاصه میدان شهدا پیاده شدیم و بقیّه را تا خانه پیاده آمدیم، راهی نبود دیگر از میدان شهدا تا خانه ده دقیقه بود.
ببینید او نه ولی است نه عارف است، ولی همینقدر که استادشان بود، حالا استاد هم نه، پیرمرد محترم یعنی قابل احترام؛ این را میگویند فهم سلوکی! نمیگوید حالا من سیّد هستم، نمیگوید حالا من کذا هستم، این حرفها هیچ در کار نیست؛ این یک عبد صالح است و الآن باید به او احترام گذاشت.
سلوک این نیست که فقط ما این قوانین را فقط در محدودۀ خودمان انجام بدهیم، یعنی روش ما در زندگی چطور باید باشد، با افراد چطور باشد، با غریبهها چطور باشد، با خودی چطور باشد؛ این را میگویند روش سلوک و فهم سلوکی! خب نسبت به خودمان مسئله مشکلتر و دقیقتر میشود و رعایتش بیشتر میشود!
بعد بندۀ خدا فوت کرد و در آن سفری که آمده بودیم، و آقا هم از مشهد مشرّف شده بودند به قم در تابستان داغ که در اینجا آقا سیّد علی بود و خواستگاری از یک شخصی بود که انجام نشد، بعد موکول شد برای زمستان و انجام شد. بعد سه روزی رفتیم اصفهان، چون خود آقا سیّد محمّد هم دیگر با عیالش قم بود و آقا سیّد محمّد صادق و ما و آقا سیّد ابوالحسن و آقا سیّد علی و زنها همه اینجا بودند، خانۀ آقا سیّد ابوالحسن، آنموقع آقا سیّد ابوالحسن هنوز قم بود، بعد تابستانش دیگر برگشت. دیگر رفتیم اصفهان ـ آقا سیّد ابراهیم هم با ما بود و آقا سیّد جعفر کار داشت نیامده بود ـ و بعد یک روز رفتیم سده، و آن قبرستان سده سر قبر همین مرحوم آقا شیخ عبدالجواد، آنجا یک فاتحهای خواندیم و بعد هم مفصّل از ما پذیرایی کرد و خلاصه اهالی محل آمدند و ما را بردند مسجدشان و زردآلو آوردند و آقا فرمودند: «هرچه بیشتر بخورید بیشتر به نفعتان است، این برای آقا شیخ عبدالجواد است کم بخورید از کیسهتان رفته است!» خلاصه پذیراییِ خیلی خوبی کرد و ما هم زردآلو خوردیم هیچی نفهمیدیم! و بعد دیگر برگشتیم اصفهان.
