شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی
9اولیای خدا به این مرحله میرسند که فقط و فقط خیر محض میبینند و دیگر شرّی در آنها نیست، به حقِّ مطلب نگاه میکنند و دیگر در وجود خودشان چیزی را احساس نمیکنند؛ عملی را که انجام میدهند خودشان را دیگر لحاظ نمیکنند، و در کاری که انجام میدهند خودشان را مطرح نمیکنند، میخواهند ببینند کار چگونه است و اینکه این کار صحیح است یا صحیح نیست.
امّا ما اینطور نیستیم، ما وقتی که با مسئلهای برخورد میکنیم، اوّل خودمان را در نظر میگیریم، بعد آن کار را؛ مثل اینکه به یک مأمور دولت یک برنامۀ خرید یا پیمانکاری یا... بدهند، اوّل نگاه میکند ببیند چقدر پول در جیب خودش میرود و اینکه نقشه را چطور بکشیم که پول در جیبمان برود، بعد آنوقت این امر را در خارج انجام بدهیم. امّا اولیای خدا در کاری که انجام میدهند اصلاً موضوع خودشان مطرح نیست!
لزوم اقتدا به سیرۀ مرحوم علاّمه طهرانی رضوان اللَه تعالیٰ علیه در توجّه به مبدأ خیر
رفقا شاید یادشان بیاید؛ الآن که میآمدیم، در همین راه صحبت شد که ما یک قوموخویش سببی داشتیم که از دنیا رفته است ـ خدا رحمتش کند ـ و او همان کسی است که آقا بعضی وقتها اسمش را در کتابها به اشاره آوردهاند و از او خوابها و حالاتی را تعریف کردند. جریان معجزۀ حضرت رضا در روح مجرد مربوط به چشم ایشان است،1 و من همۀ آنها را یادم است. او آدمی بود که سه بار و شاید چهار بار پیش آقا آمد و برگشت، تا اینکه در آخر کار بهواسطۀ بعضی از مسائل انقلاب و... رفت؛ البته قبل از آن، قدری سرد شده بود. واقعاً خدا میداند که چقدر آقا به این محبّت کردند! در همان قضیّۀ ما حرفی که این شخص زد، این بود که گفت: «آقا دایی کاری که کرده است، کار رسولاللَه است که مثلاً آقا سیّد محسن را به این داد!» یعنی این کار از پیغمبر برمیآید، و خلاصه دیگر خیلی گرم و... بود. وقتی که آقا مکّه رفته بودند، این میآمد قم پیش ما. البته آنموقع با یک شخص دیگری هم خیلی رفیق بود، و او نمیخواست که این با ما باشد و مدام پیش این علیه ما میگفت. یک روز قم آمد و ما باهم برمیگشتیم طهران، در همان جادّۀ قدیم در زمان شاه، من رو کردم به او و گفتم: نامه و خبری از آقا نداریم! گفت: «میدانید الآن کجا هستند؟ الآن دارند این کار را انجام میدهند و همه حالشان خوب است؛ خیالت هم راحت!» گفتم: ای و اللَه! بارک اللَه! خب راست هم بود. گفتم: دیروز کجا بودند؟ گفت: «دیروز مسجد مباهله و... رفتند و برگشتند.» گفتم: فردا کجا هستند؟ گفت: «فردا را نمیدانم، هروقت رفتند آنموقع به تو میگویم.» ایشان اینطور حالاتی داشت و بعد هم که آمدند دیدیم آن مسائل و حرفهایش درست بود. و خلاصه کارهایی هم میکرد و مسائل غیرعادی هم انجام میداد که البته آقا هم او را نهی میکردند. کارش دیگر به جایی رسیده بود که مسائلی میگفت که رفقای دیگر تحمّل نمیکردند و اشکال میکردند؛ و خب روی حرارتش و عشقش و داغیاش حرفهایی هم میزد که حرفهای صحیحی نبود، مسائلی میگفت که رفقای دیگر قدری به او اعتراض داشتند، و آقا خیلی به او محبّت کردند تا اینکه کمکم مقداری که جلو آمد ـ خدا برای انسان پیش نیاورد یا اگر پیش میآورد خودش دست انسان را بگیرد! ـ همدوش با مسائل آقا، مسائل خودش مطرح شد و نتوانست آن جهات جلالیّه را تحمّل کند، و حرکت هم که بیجلال نمیشود و جمال باید توأم با جلال باشد. خب مقداری توقّع نداشت تا اینکه یک روز به من گفت:
- روح مجرد، ص ٢٧٣.

