اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی

18411
سال 1415
جلسات
نسخه عربی

شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی

4
  • آقا سیّد محمّدصادق دیگر وارد کثرت شده، آقا سیّد محسن بینابین است، آقا سیّد ابوالحسن همان بالاست!

  • و تمام اینها به‌خاطر این است که آن بچّه، خوبی را از خدا می‌بیند و از خودش نمی‌بیند؛ لذا وقتی که از خودش ندید و از خدا دید، در اینجا مسائل تفاوت پیدا می‌کند، احکام و تکالیف تفاوت پیدا می‌کند. تا وقتی در آنجاست تکلیفی نیست؛ وقتی که به خودش آمد و کم‌کم متوجّۀ کثرت شد، ممیّز می‌شود و تکالیف فرق می‌کند؛ وقتی که باز به خودش آمد، بالغ می‌شود و تکالیف تفاوت پیدا می‌کند.

  • اولیای خدا هم وقتی که تمام این جهات شرور در وجودشان تبدیل به جهات خیر شد، دیگر در کردارشان فقط خیر محض حاکم است؛ اگر دیگر جهات نفسانی در اولیای خدا حکومت نکرد، آن‌موقع تکالیف برای آنها تفاوت پیدا می‌کند.

  • از بین رفتن موضوع تحقّق تکالیف در اولیای خدا

  • انسان به واسطۀ دفع جهات شرور به مرحله‌ای می‌رسد که تمام وجود او را خیر محض می‌گیرد و دیگر از عالم نفس عبور می‌کند و دیگر نفسی ندارد، هرچه می‌بیند به چشم او می‌بیند و هرچه را که می‌شنود به گوش او می‌شنود و هرچه را احساس می‌کند به احساس اوست و هرچه را که فکر می‌کند با الهام اوست و هر قدمی که برمی‌دارد با حرکت اوست؛ وقتی که این‌طور شد و دیگر برای او نفسی باقی نماند، دیگر آنچه که در خیال ما می‌آید در خیال او نمی‌آید، بلکه به صورت صحیح و منطقی خودش می‌آید؛ و آنچه را که ما برای خود نیکو می‌پنداریم، او آن چیز را براساس حق و براساس منطق نیکو می‌پندارد. مولانا در اینجا اشعار خیلی خوبی دارد.1

  • ولی وقتی انسان به مقام ولایت می‌رسد و از نفس می‌گذرد و وجودش مندک و فانی در وجود پروردگار در عالم بقاء می‌شود، دیگر در عالم کثرت نفسی ندارد؛ نفس بشری ندارد، نفس مادّی ندارد، نفس دارد ولی نفس او نفس الهی است، غذا را می‌خواهد برای منفعتی که این غذا برای او دارد، زن را می‌خواهد به جهت خود وجود زن و ارتباط بین او و بین زن در ارتباط با خدا، نه اینکه زن را بخواهد برای خودش.

    1. مثنوی معنوی، دفتر اول:
      ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی***زاری از ما نی، تو زاری می‌کنی
      ما چو ناییم و نوا در ما ز توست***ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
      ما چو شطرنجیم اندر برد و مات***برد و مات ما ز توست ای خوش صفات
      ما که باشیم ای تو ما را جان جان***تا که ما باشیم با تو در میان
      ما عدم هاییم هستی‌ها نما***تو وجود مطلق و هستیّ ما
      ما همه شیران ولی شیر علَم***حمله‌شان از باد باشد دم به دم
      حمله‌شان از باد و ناپیداست باد***جان فدای آنکه ناپیداست باد
      باد ما و بود ما از دادِ توست***هستی ما جمله از ایجاد توست
       *** 
      ما نبودیم و تقاضامان نبود***لطف تو ناگفتۀ ما می‌شنود
      نقش باشد پیش نقّاش و قلم***عاجز و بسته چو کودک در شکم
      پیش قَدرت، خلق جمله بارگه***عاجزان چون پیش سوزن، کارگه
      گاه نقش دیو و گه آدم کند***گاه نقش شادی و گه غم کند
      دست نی تا دست جنباند به دفع***نطق نی تا دم زند از ضرّ و نفع
      تو ز قرآن باز خوان تفسیر بیت***گفت ایزد 
      ﴿مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ﴾
      گر بپرّانیم تیر آن کی ز ماست***ما کمان و تیر اندازش خداست
       *** 
      گر به جهل آییم آن زندان اوست***ور به علم آییم آن ایوان اوست
      ور به خواب آییم مستان وییم***ور به بیداری به دستان وییم
      ور بگرییم ابر پر زرق وییم***ور بخندیم آن زمان برق وییم
      ور به خشم و جنگ، عکس قهر اوست***ور به صلح و عذر، عکس مهر اوست
      ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ***چون الف کو خود چه دارد هیچ هیچ