
شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی
شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی
14خلاصه، اگر ما بخواهیم خودمان را با این ادعیۀ حضرت سجّاد که:
مِن أینَ لیَ الخَیرُ یا رَبِّ؛ «کجا و کِی میتواند خیر از من تراوش کند درحالتیکه» و لا یُوجَدُ إلّا مِن عِندِکَ؛ «همۀ آن دست توست!»
مطابق بکنیم، باید آن مسائلی را که با نفس ما سر و کار دارد کنار بزنیم و فقط خیر را از ناحیۀ او بدانیم، و بدانیم این قدمی که الآن داریم برای خیر برمیداریم، دستی پشت کار است که دارد ما را حرکت میدهد؛ باز به خود نگیریم! گرچه این امر موجب خیر است، ولی بخواهیم که نفعش بیشتر به خودمان برسد! شما که میخواهی یک معامله بکنی، یک معامله بکن که صددرصد در آن ربح باشد؛ نباید به نود درصد و هشتاد درصد و هفتاد درصد اکتفا کرد! لذا در قدمهایی که انسان برمیدارد، باید قدمهایی برداشته بشود که بههیچوجهی خودش را اصلاً ملاک قرار ندهد! همین که آقای حدّاد میفرمایند:
مردم مدام میگویند: به من اضافه کن، اضافه کن! نمیگویند: از ما کم کن! و نمیآیند خودشان را کنار بگذارند!1
لذا چه در مسئلۀ ایشان و چه در مسئلۀ غیر ایشان، در آنجایی که ما احساس کنیم حکمی از ناحیۀ ولیّ آمده و اشارهای شده است، باید آن اشاره را بگیریم و به آن ترتیب اثر بدهیم و به دنبالش برویم و این فرصت طلایی را از دست ندهیم؛ که اگر این فرصت از بین برود، پیدا شدن فرصت دیگری برای ما مشکل است.
میتوانیم بگوییم بیت زیر تا حدودی مربوط است:
زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت *** کآنکه شد کشتۀ او نیک سرانجام افتاد2 شمشیر غم: یعنی آن آثار جلالیّه و آن بارقّههای جلالیّهای که میآید. میگوید: این بارقههای جلالی را رقصکنان باید بگیری، نه اینکه از آن فرار کنی، بلکه به دنبالش بروی! نه اینکه اخم کنی و بگویی: ای داد بیداد و... خب حالا چارهای نیست و بزرگان میگویند و ما هم میرویم و...! بلکه باید رقصکنان رفت که اگر رقصکنان بروی، آنوقت رقصکنان هم به تو میدهند و هرچه بخواهند میدهند! امّا اگر اخم کردی، به تو میدهند امّا کمتر میدهند؛ دیگر بستگی به این دارد که چقدر همّتت بالا باشد و خدا چقدر مدد کند و خدا چقدر توفیق بدهد. هیچوقت به خودمان نگیریم! اگر دیدیم کاری کردیم، ببینیم خدا چقدر مایه گذاشته است؛ کم گذاشته یا زیاد گذاشته است؟ بدی را از خودمان ببینیم و آن جنبۀ جمالش را از او ببینیم و اینکه او چقدر به ما توفیق داده است.
- رجوع شود به روح مجرد، ص ٢٦٩.
- دیوان حافظ، غزل ١٧٧.
