شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی
12آقا مکّه میروند و برمیگردند، و چهار پنج روز طهران بودند و اقوام میآمدند، امّا ایشان به دیدن آقا نمیآید. از این جریان میگذرد و آن مسئلۀ بمباران و موشکباران طهران و... میشود و آن شخص یک منزلی در مشهد میخرد و دخترانش را به همان دانشگاه مشهد منتقل میکنند و خودش هم اینطرف و آنطرف و خارج و... میرفت. یک روز آقا با یکی از اقوامی که در مشهد داشتیم میروند دیدن زن و بچّۀ همین شخص و اتّفاقاً خودش هم آنجا بود، وقتی که بیرون میآیند، رو میکند به زنش و میگوید: «فلانی دیگر با این آمدنش، ما را از رو برد!» اینها کارهای اولیای خداست! اصلاً نگاه نمیکند که طرف به دیدنش آمده یا نیامده است؛ چیزی پشت سرش میگوید یا نمیگوید؛ انگار نه انگار! میگوید: «فلانی ما را از رو برد، حالا دیگر بلند شویم و به دیدنش برویم!» خلاصه، یکی دو روز بعد با زنش و... میآیند دیدن آقا، و همین رفتن آقا باعث میشود که نظر آن شخص نسبت به بقیّۀ جریانها هم برگردد. تا حالا که فلان کس، اوّل مرتد و اوّل بیدین بود! حالا شروع میکند از او معذرت خواهی کردن که ما اشتباه کردیم، غلط کردیم، ما را ببخش و ما را حلال کن! میبیند چقدر قضایا متفاوت است؟! مدام پیغام، مدام پیغام، توسّط مادر، توسّط برادر و توسّط دیگران میفرستاد، اینطرف بگو، آنطرف بگو؛ یک مطالب خلافی را میگفت! (به طرف گفتند: نرو جلوی پشت بام! از پس آمد و از آنطرف افتاد!) حالا این دیگر از آنطرف افتاده بود و شروع کرد مطالبی را به بعضیها نسبت دادن. گفتیم: آقا، اینطوری هم نیست، آخر ما نمیخواهیم از آنطرف بیفتی! همین وسط بایست، نه اینطرف بیفت و نه آنطرف! ما راضی نیستیم حرفهای خلاف، ولو نسبت به دیگران زده بشود، و این درست نیست! میگفت: «فلان است و چنان است ولی آقا سیّد محسن خبر ندارد و نمیداند!» گفتیم: این مسائل را نگو، درست نیست، صحیح نیست، آدم باید مواظب دهانش باشد! و بعد هم دیگر مسائلش به کجا منتهی شد و...!

