شرح و تبیین احکام و تکالیف اولیاء الهی
11لذا اگر با همین کیفیّت و با همین سلاّنهسلاّنه و آرامآرام بیایند، آن کسی که باید مطلب را بگیرد، با همین کیفیّت میگیرد، و من به شما اطمینان میدهم آن کسانی که باید حرکت بکنند، با همین مسائلی که کموبیش مطرح است حرکت خودشان را میکنند و بیصدا پیالۀ خودشان را هم میزنند!
در آنوقت این بندۀ خدا که اینهمه آقا به او محبّت کردند، خلاصه کمکم به واسطۀ بعضی از جهات و... دیگر از آقا فاصله گرفت، و حالا ای کاش فقط فاصله میگرفت! کمکم شروع کرد به طعنهزدن و مسخرهکردن و این حرفها و اینکه این آقا دایی هم چند نفر مثل میثم تمّار باید دورش باشند و ما میخواهیم دنبال نان بگردیم، و یک دفعه میگفت: «ما گندم از بهشت خوردیم و بیرونمان کردند!» و مسخره میکرد. این قضایا کمکم گذشت و ایشان آمدند در مشهد، تا اینکه مسئلهاش با آقا قدری بالا گرفت و به واسطۀ ارتباطاتی که این طرف و آن طرف پیدا کرده بود، خیلی مفصّل وارد در دنیا شده بود و دیگر کارهایی میکرد و مسائلی داشت و بندوبستهایی و دیگر در بیت کذا و کذا هم بود و بگیر و ببند و دستور بده، و خلاصه اینطوری شده بود!
یکوقت جریانی برای ما اتّفاق افتاد که شخصی از بعضی از مسائل اطّلاع داشت ـ ذهنتان به شخص مشخّصی نرود، چون قطعاً نمیشناسید و من هم اسم نمیبرم ـ و یک روز ما را دید و خیلی از دیدن ما تعجّب کرد؛ گفتم: چرا اینقدر تعجّب میکنی؟! گفت:
من تعجّب میکنم که چطور تو زنده هستی؟! چون مسائلی برای تو گسترده شده بود که هیچ شخصی امید رهایی از آن را ندارد، و من تعجّب میکنم که چطور تو زندهای؟!
و بیجهت هم نمیگفت، و بعد ما مطّلع شدیم که قضایایی بوده است.
آن شخص مسئلهاش با آقا دیگر خیلی بیخ پیدا کرد و سر از مسائل رکیک و علنی و فحّاشی و... درآورد، یعنی قضایا و مطالبشان دیگر خیلی از حدّ منطقی فاصله گرفته بود! آقا در سفری که میخواستند مکّه مشرّف بشوند، میآیند طهران و به دیدن ارحام منجمله همین شخص میروند، دیگر حالا این شخص یا در منزل بود و نیامد یا بیرون بود، در هر صورت آنجا میروند و عیالشان پذیرایی و صحبت و... میکند؛ در همان وقتی که عیالش و خودش در یک موضع خیلی وقیحانهای نسبت به بعضی از جریانات قرار داشتند، یعنی قضیه از قباحت گذشته بود!

