منشأ خیرات عالم
7دلیل تأکید بر همنشینی با حضرات معصومین و اولیاء الهی و سیر در تاریخ آنها
آن جوان آمد پیش پیغمبر که:
یا رسول الله، چطور میشود که ما وقتی خدمت شما میرسیم و کلمات شما را میشنویم و مسائل شما را میشنویم، از دنیا دیگر بیزار و بری میشویم امّا همینکه میآییم بیرون و چشممان به این طرف و آن طرف و بازار و زنی و این حرفها میافتد و دوباره میرویم در بین مردم، کمکم آن حالت تغییر پیدا میکند؟!
حضرت میفرماید:
اگر چهل روز به این حالت بمانی لَرَأیتُم ما أریٰ و لَسَمِعتُم ما أسمَعُ؛1 «یعنی آنچه را که من میبینم شما میبینید و آنچه را که من میشنوم شما هم میشنوید!»
این به خاطر اینست که کلام پیغمبر جنبۀ خیر و برکت دارد، نفس پیغمبر جنبۀ برکت دارد، کلام اولیاء برکت دارد خیر دارد؛ شما میروید پیش آقا، تا آقا دو کلمه با شما صحبت میکند یکدفعه انبساط پیدا میکنید انشراح صدر پیدا میکنید! چرا پیش بقیّه اینطور نیستید؟! این تاثیر نفس است!
چرا رفیق انسان باید رفیقی باشد که اهل دنیا وحرفهای دنیوی نباشد؟! آخر این حرفها مال ماها نیست! به شما بگویم اگر فحش خواهر و مادر به هم بدهید بهتر از این حرفها است و اینکه سکّه اینقدر شده، دلار بالا رفته، چیچی پایین آمده، آن رفته بالا، این آمده پایین! اینها مال ما نیست!
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق *** نیست فردا گفتن از شرط طریق2 رند عالم سوز را با مصلحتبینی چهکار *** کار مُلک است آن که تدبیر و تأمّل بایدش3 به قول آقا میفرمودند:
این کسی که هزار و یک بدبختی و بیچارگی دارد، بیاید ذهن خودش را با چه بگذراند؟! با بالا رفتن و پایین آمدن دلار بگذراند؟! اینها مال ما نیست!
لذا کلام اولیاء، میبینید خود کلامشان انشراح صدر میآورد! منبع خیر است، خیرات همه از اینجا تراوش میکند! نشستن با اولیاء خیر است، یاد اولیاء خیر است! نمیشود شما یاد اولیاء بکنید و در آن حال گناه بکنید؛ یعنی واقعاً نمیشود! آن که حافظ میگوید:
- . انوار الملکوت، ج 1، ص 77، تعلیقه 2؛ تفسير الميزان، ج 5، ص 270:
«فيما رواه الجمهور عن النّبى صلّى الله عليه و آله و سلّم قال: ”لَولا تَمرِيجٌ فى قُلوبِكُم و تَكْثيرٌ فى كَلامِكُم لَرَأيْتُم ما أرَى و لَسَمِعتُم ما أسمَعُ؛ اگر نبود تشويش و اضطراب در قلوب و زياده سخن گفتن شما، قطعاً مىديديد آنچه را من مىبينم و مىشنيديد آنچه را من مىشنوم!“» - . مثنوی معنوی، دفتر اول.
- . دیوان حافظ، غزل 286.
- . انوار الملکوت، ج 1، ص 77، تعلیقه 2؛ تفسير الميزان، ج 5، ص 270:

