شرح و توضیح عالِم مُتَهَتِّک و جاهل مُتَنَسِّک (١)
11اینجا مسئله خیلی دیگر دقیق میشود. دقّتش در اینجا است که بسیاری از آن افرادی که با ما مقابله میکردند، حقّانیت را در ما نمیدیدند و با ما مقابله میکردند؛ اگر حق را میدیدند، چهبسا گرایش پیدا میکردند! از کجا میدانید؟! بنیعبّاس یک طرف بودند و بنیامیّه یک طرف، هم او این را میشناخت و هم این او را میشناخت؛ او میگفت چرا تو باشی و من نباشم، این میگفت چرا تو باشی و من نباشم؟! بر سر همدیگر میزدند! او میگفت ما از خاندان پیغمبریم، ما از عباس هستیم و... هستیم، او هم میگفت ما از بنیامیّه و قریش و... هستیم! مگر برای این سلطنتمان کم زحمت کشیدیم؟! خیلی زحمت کشیدیم و نمیخواهیم از دست بدهیم! شاه وقتی میخواست از ایران برود، میگفت:
یک ارتش وفادار به من که سلطنت را نگه دارد کافی است، بقیّه را بریزیم بیرون! میخواهیم چهکار؟! فقط سلطنت من مهم است! من باید باشم!1
جایگاه عقل در پذیرش دستورات و کشف حقیقت اوامر و نواهی اولیاء الهی
حالا عقل آمد انسان را به این شخص سوق و گرایش داد، آنوقت دیگر انسان باید اطاعت چه کسی را بکند؟ تمام شد، اطاعت کن! حالا تازه اینجا مسائل شروع میشود؛ آقا یک دستور میدهند و دستور آقا با آنچه که ما در ذهنمان است منافات پیدا میکند، چهکار کنیم؟ انجام بدهیم یا ندهیم؟! ما باید اینها را از هم تفکیک کنیم؛ آن کسی که الآن به شما حکمِ بر خلاف میکند، کدام نیرویِ باطنیِ شما است؟ آیا عقل است یا متخیّله است یا واهمه؟ قضیه چیست؟ اگر عقل است، خب عقل در صورتی میتواند حکم بر خلاف کند که یقین بر خلاف داشته باشد، و در اینجا عقل که یقین بر خلاف ندارد، چون قضیه، قضیۀ جزئیّه است و عقل نمیتواند در جزئیّه حکم کند؛ چون دستوری که ولیّ میدهد براساس باطن است، نه براساس ظاهر. یکوقت براساس ظاهر حکم میدهد، مثلاً میگوید: آقاجان، آن ماستی که در آنجا است را برو دوغ کن و بیاور و سر سفره بگذار! ما آنجا میرویم و میبینیم شیره است، میگوییم: آنجا شیره است! میگوید: ببخشید آقاجان، اشتباه کردم! یکوقت میگوید: آقاجان، شما باید این کار را انجام بدهی! و بنده میبینم که کار، کار خلافی است؛ میمانم که آیا این مسئله از باطن سرچشمه گرفته است یا از ظاهر؟ سراغ آقا میآیم و میگویم: آقا این حکمی که شما دارید میکنید، از روی دید باطن است یا از روی ظاهر است؟ اگر از روی ظاهر است انجام نمیدهم، اگر از روی باطن است مجبورم انجام بدهم. میگوید: میخواهی انجام بده، میخواهی انجام نده! همین است که هست! مجبورت نکردم انجام بدهی، همین است! آنوقت اگر من آدم عاقلی باشم، زود خودِ عقل من، عقل من را در اینجا طرد میکند! عقل، من را اینجا آورده است. عقل میگوید: مگر تو نمیگویی این اطّلاع بر غیب دارد و مگر احکام این برای تو منجّز نیست؟! بنابراین من در اینجا راه ندارم! من بهعنوان یک حاکم در اینجا بر تو از بالا و إشراف، حکم میکنم که بیایی از این شخص اطاعت بکنی! من اینجا نیستم، ولی همینقدر میدانم که باید گوش کنی! پس خودم را عقب کشیدم و تو را جلو انداختم، برو انجام بده! و اینجا بزنگاه قضیه است! تمام سکندریهایی که ما میخوریم، در همین یکجا میخوریم؛ که ما بین این دو نقطۀ حکومت عقل بر ناتوانی خودش و حکومت عقل بر تنافیِ حکم خودش، خلط میکنیم!
- رجوع شود به سی سال در گذر تاریخ، رحیم شریفی، ص ١٠٢.

