شرح و توضیح عالِم مُتَهَتِّک و جاهل مُتَنَسِّک (١)
2أعوذُ باللَهِ منَ الشّیطانِ الرّجیم
بسمِ اللَه الرّحمنِ الرّحیم
الحمدُ لِلّه ربِّ العالمینَ و الصّلاةُ و السّلامُ علیٰ أشرَفِ المُرسَلینَ
و خاتمِ النّبیّینَ أبیالقاسمِ محمّدٍ و علیٰ آلِهِ الطّیِّبینَ الطّاهرینَ
و اللعنةُ علیٰ أعدائِهم أجمَعین
مِن أینَ لِیَ الخَیرُ یا رَبِّ، و لا یوجَدُ إلّا مِن عِندِکَ؟! و مِن أینَ لِیَ النَّجاةُ، و لا تُستَطاعُ إلّا بِکَ؟! لا الَّذی أحسَنَ استَغنیٰ عَن عَونِکَ و رَحمَتِک.
آن خیری که به ما میرسد از کجا میرسد؟! و آن نجاتی که برای ما است، چه شخصی غیر از تو میتواند و قدرت دارد که آن را برای خودش تحصیل کند؟!»
لا الَّذی أحسَنَ استَغنیٰ عَن عَونِکَ؛
«هر کسی بخواهد کار خوبی انجام بدهد، با عون تو این عمل را انجام داده و مستغنیِ از عون و کمک تو نبوده است!»
و لا الَّذی أساءَ و اجتَرأ عَلَیکَ و لَم یُرضِکَ خَرَجَ عَن قُدرَتِکَ؛1
«و نه آن کسی که کار زشت انجام بدهد و بر تو جرئت کند، از قدرت تو خارج است.»
سیطرۀ قدرت الهی بر تمام افعال و کردار انسان
این همان مضمون است، منتها حضرت در اینجا خیلی ادب به خرج داده است! در آنجایی که میفرماید: «اگر کسی خوبی کند، این خوبی به عون تو بوده است» ولی در اینجا حضرت اینطوری نمیگوید که اگر کسی کار ناپسند انجام بدهد، آن هم با قدرت تو بوده است، بلکه میفرماید: «از قدرت تو خارج نبوده است»؛ یعنی خیال نکنید این قدرتی که الآن برای این گناه پیدا کرده است، قدرت شخصی بوده است؛ و منفکّ از قدرت خدا بوده است؛ بلکه این هم همان است، منتها آن قدرت را در راه خلاف به کار برده است!
سیر نزولی انسان از توحید و بیپیرایگیِ دوران طفولیّت به روح انانیّت و فرعونیّت
مسئلۀ مهم این است که راه سلوک و راه توحید بهطور کلّی با مسیری که مردم دارند زندگیشان را با آن مسیر میگذرانند، در دو قطب مخالف و دو محور مقابل هم قرار دارد! اگر شما تمام افراد را نگاه کنید میبینید که ابتدا وقتی ما به دنیا میآییم و با همان روح توحید پا به این دنیا میگذاریم، ملکات ما و اوصاف و صفات ما، صفات توحیدی است. وقتی که شما نگاه میکنید به یک بچّۀ دو ساله و سه ساله یا کمتر، میبینید که در مُدرکات خودش پیرایه ندارد، به خودش زر و زیور ندارد، فقط صِرف الوجود در خودش لحاظ میکند، امّا از شئون ماهوی و... در این بچّهها خبری نیست! بچّهای که پدرش من باب مثال پادشاه است، با آن بچّهای که فرض کنید پدرش یک فقیر است، اینها را از نقطۀ نظر ارتباط لحاظ نمیکند؛ فقط همینقدر که با هم سنخیّت داشته باشند، او سه سالش باشد و این هم سه سالش باشد، دیگر بس است و دیگر هیچ چیز نمیخواهد. حالا بابای تو کیست؟ پادشاه است، خب باشد! مادرت کیست؟ فلانالدّوله است، خب باشد! هیچ این مسائل نیست! امّا همینکه کمکم بالا میآییم و بالاتر میآییم، آن مسئلۀ توحیدی کمکم فراموش میشود و این پیرایهها و این زوائد میآید و جایگزین اصل میشود، تا حدّی که انسانی که با آن روح توحید پا به این دنیا گذاشته و از مادر متولّد شده بود، تبدیل به یک شیطان مَریدی میشود که تمام دنیا را برای خودش میطلبد! عجیب است! یعنی آنچنان این روح انانیّت و روح تفرعن در او قوی میشود که حاضر است تمام دنیا بسوزند ولی این حرفش روی زمین نماند! و خدا میداند که خلاصه کار از این انانیّت به کجا میرسد که آن را هیچ کاری نمیشود کرد! و واقعاً این نفس میآید و شروع میکند به توجیه کردن و مسائل غیرواقعی را واقعی پنداشتن و تمام مسائل را بر منویّات خودش تطبیق میدهد و استدلال میکند و کار را خراب میکند، و بعد خرابی را به عهدۀ خودش نمیاندازد! اگر انجام شد که خب فبها، دیگر سر از کجا درمیآورد؛ و اگر انجام نشد خرابی را به گردن خودش نمیاندازد، بلکه به گردن حسن و حسین میاندازد!
- الإقبال بالأعمال الحسنة، ج ١، ص ١٥٧، فقرهای از دعای ابوحمزه ثمالی.

