اهمّیت ادب در سلوک
6حالا پیغمبر که در منزل میآید، حتماً باید مریض شفا پیدا کند؟! چرا؟! چه کسی گفته است که وقتی پیغمبر وارد یک منزل میشود باید درخت خشکیدهاش مثمره و سبز بشود؟! نه، شاید درخت سبزش بخشکد!
رفقای آقای انصاری و آقای حدّاد به این إشکال مبتلا بودند و خیال میکردند استاد آن کسی است که برایشان رفاه دنیوی بیاورد! فلان شخص میآمد پیش آقای حدّاد که: «آقا، صدّام میخواهد بیاید از ما مالیات بگیرد، شما کاری بکنید!» و مثلاً آقای حدّاد هم دعایی به او میدادند که این دعا را در دکّانت آویزان کن! طرف هم میآمد و نگاه میکرد و جنس را نمیدید، بلند میشد و میرفت پی کارش و مالیات نمیگرفت! ولی آیا این درست است؟! درست نیست! طرف میآمد پیش آقا، که: «آقا پارچههای فاستونیمان دارد وقت تابستانش میگذرد و تومانی پنج زار تو سرش خورده است؛ اینها را نمیخرند، دعا کنید بخرند!» خب چه بگویند؟! حالا فروش رفتن اینها به صلاح توست؟! این خوب است؟! طرف میآید پیش آقای حدّاد که: «آقا بچّهمان فلان عیب را پیدا کرده است، فلان مشکل را پیدا کرده است، دعا کنید برطرف بشود!» ایشان دعا میکردند و اتّفاقاً برطرف هم میشد! خب ایشان با ما راه میآیند! یعنی خلاصه میخواهند ما را داشته باشند!
شخصی بود که آقای حدّاد را اذیّت میکرد. در مجلسی که ایشان در طهران تشریف آورده بودند، آقای حدّاد مطلبی فرمودند که این مطلب، مطلب بالایی بود. یکی از همین جهّالی که ملازم حاج آقا کذا بودند، شروع کرد به اعتراض و گفت: «شاید صحیح نباشد!» آقای حدّاد سرشان را پایین انداختند و عصبانی شدند و بعد سرشان را بلند کردند و رو کردند به افراد که: «آخر ما با اینها چه کنیم؟! نه میروند، نه میآیند، نه رهایمان میکنند!»
خلاصه، اینها با ما راه میآیند و دیگر به بزرگواری خودشان ندیده میگیرند و اغماض میکنند؛ ولی بالأخره ما هم باید حیائی داشته باشیم، عقلی داشته باشیم و قدری فکر داشته باشیم!

