اهمّیت ادب در سلوک
3یک شب، تقریباً ساعت ده شب بود که دکتر خوارزمی که آن موقع رئیس بیمارستان بود، پشت در آمد، دید که ما داریم شعری میخوانیم. همانجا ایستاد و تا آخر نیامد داخل و رفت، بعد گفت: «آقای طهرانی مثل اینکه با حاج آقا خوب حال میکنی ها!» گفتم: خب چرا نیامدی؟ گفت: «اگر میآمدم بههم میخورد.» گفتم: نه آقا، ادامهاش میدادیم! که دیگر بندۀ خدا نیامده بود.
علّت تأکید بر قرائت قرآن و روایات معصومین علیهم السّلام
حالا این روایتها و کلمات ائمّه همینطور است. مطالب ما مطالبی است که ناشی از ضعف و جهل ما است، ولی ائمّه مطالبشان عین حقیقت و عین واقعیّت است. علّت اینکه آقا تأکید دارند بر اینکه در این مجالس قرآن خوانده بشود، بهعنوان یک امر صوری و یک دستورالعملِ جلسهای و خلاصه یک روند طبیعی و... نیست، بلکه دلالت بر یک حقیقت و واقعیّتی میکند و ما جدّاً میتوانیم بگوییم که از این مسائلِ واقعی اطّلاع نداریم و قدر آن را هم نمیدانیم!
خلاصه، ببینید مردم در چه مطالبی هستند! یک شب ما رفته بودیم جایی، بعد گفتند: فلان شخص، رئیس مرشدهای کذا و کذا را به فلان شهر دعوت کردند و مجلسی بود، اتّفاقاً یک فیلم تصویری هم از آن مجلس گرفته بودند و به ما گفتند که: «بیاوریم ببینیم؟» گفتم: بیاورید! خلاصه، آوردند و تماشا کردیم؛ مجلسی و ضیافتی بود و جناب آقای درویش کذا با آن مندیل و کلاه عجیب و غریب و گیسوان و ریش کذا آنجا نشسته بود، و هر چرندی که شما میخواهید در این مجلس گفته میشد! آن مردک هم اصلاً هیچ چیزی نمیفهمید! اوّل همه میآمدند میخواندند! هر ریشتراشی که مگس روی صورتش بُکسوباد میکرد، و چنان تابی به این سبیل داده بود و ریش را زده بود که برق افتاد بود! نمیدانم پارافین زده بود، ادکلن زده بود، چه زده بود که جدّاً برق چراغ در صورت او میافتاد! آنوقت میخواند: ها ها ها! و آن درویش هم آنچنان حال میکرد! خودش هم گاهی اوقات شروع میکرد و یکی از شرق میخواند، یکی از غرب میخواند. یکی شعر شیخ بهایی میخواند، آن یکی از علی میخواند، آن یکی از فؤاد کرمانی و امام حسین میخواند! یک مجلس بی در و پیکر و بازار مکّارهای بود! و بعد هم شروع کردند تنبک زدن و نی و... خلاصه، غم عشقت بیابون پرورم کرد! و خود آن درویش هم میخواند و آنها هم با نی و... دالام دالام میزدند!

