
اهمّیت ادب در سلوک
و توضیح مکر الهی
اهمّیت ادب در سلوک
14می گوید:
آسوده خودم که خر ندارم *** از کاه و جوَش خبر ندارم1 * * *
رند عالم سوز را با مصلحتبینی چه کار *** کار مُلک است آن که تدبیر و تأمّل بایدش2 یعنی خدا درست یک کسی را بالا سر میگذارد و میگوید: هان، او را بگیر و نگهدار و نگذار برود پیغمبر را ببیند! هر دفعه که پیش مادر میآید، میگوید: نه! ـ : بگذار بروم پیغمبر را ببینم! میگوید: نه! ـ : دلم تنگ شده است! ـ : نه! ـ : مُردم از فراق! ـ : نه، نه، نه، نه! هر دفعه او پیش این مادر آمد که یک دفعه بروم ببینم، نمیشود! چه کسی در سر این مادر میاندازد؟! همان که این را نگه داشته است، همان میگوید: نه! حالا اگر مکر میکرد که تجارتم و گوسفندانم دارد در مدینه از بین میرود، الآن سیل میآید و... سر مادرش کلک درمیآورد که بیاید و پیغمبر را ببیند، و مادرش هم راضی میشد؛ امّا پیغمبر را میدید که چه شود؟!
یکی از همین رفقای ایشان به آقای حدّاد خیلی علاقه داشتند، امّا پدرشان راضی نبود که برای دیدن آقای حدّاد کربلا بروند. آنها میرفتند و این میدید اگر بخواهد به پدرش بگوید، میگوید: نه! و آن وقت این چه سفری است؟! لذا او میرفت از کربلا نامه میداد که من کربلا هستم و دارم برمیگردم؛ و پانزده روز به فرض اینکه مثلاً طهران است، میماند. پدرش هم خیال میکرد که او طهران است و خب کاری به او نداشت. بعد میرفت کربلا، و تازه بعد از پانزده روز یا بیست روز که آن نامه میآمد، یک ماه دیگر میماند! خب این چه مسافرتی است؟! آقای حداد هم میگوید و میخندد و... ولی چیزی که هست اینکه آنطوریکه باید و شاید بهره نمیبرد و از فیوضات خود ایشان محروم میشود. این قضیّه خیلی مهم است! این را چهکار کنیم؟!
مکر خدا نتیجه و حاصل مکر و تفکّرات نفسانی خود شخص
- امثال و حکم دهخدا، ج ١، ص ٣٤.
- دیوان حافظ، غزل ٢٨٦.
