معنای مغبون در فرمایشات معصومین علیهم السلام
10اینجاست که انسان باید به فکر خودش باشد، به فکر خودش باشد و بداند که دیگر در اینجا تنهاست، دیگر نه رفیقی میتواند دست از انسان بگیرد، نه مال میتواند دست بگیرد، نه همسایه، نه قوم و خویش، نه اعتبار. وقتی جناب عزرائیل میآید نمیگوید آقا شما حاکم این مملکت هستید یا پادشاه این مملکت و رئیس جمهور، میگوید دیگر دوران اینها سر آمده، برای من جان ستاندن از تو با یک فقیری که نان شب ندارد تفاوت نمیکند، هر دو شما برای من یکسان هستید، تو پادشاه تمام دنیا باش اصلا به جای هزار نفر پاسدار و حُرّاس و لشگری و کشوری، اصلا صد هزار دور و برت باشند، من از وسط همه این صد هزار تا میگذرم مثل آب خوردن میآیم صاف بالای سرت بدون تخطی، نه به این نه به آن، صاف میآیم اینجا بالای سرت تمام شد. حالا هزار تا داشته باشد یا صد هزار تا، اصلا صد میلیون داشته باش، من همه اینها را رد میکنم. برای من هیچ فرق نمیکند صد هزار تا دورت باشند یا هیچکس نباشد تنها باشی، تنها باشی تازه بهتر است به نفع خودت است شاید با همدیگر یک گفتگویی هم بکنیم یک صحبتی، بالاخره یک چیزهایی رد و بدلی بشود، ولی هرچه جمعیت دورت بیشتر باشد گفتگوی من و تو را مشکلتر میکند!
این افراد برای چه هستند؟ برای اینکه جلوی من را بگیرند، خب اگر نبودند که بهتر بود. امیرالمؤمنین شب نوزدهم آمد، امیرالمؤمنین همه این حرفها را هم بلد بود، بهتر هم بلد بود، شب نوزدهم آمد پایین، مرغابیها دامن حضرت را گرفتند، حضرت فرمودند اینها را رها کنید. حضرت رفتند اذان گفتند، دیدند که قاتل خودشان گرفته خوابیده، ابن ملجم گرفته خوابیده، بیدارش کردند: بلند شو نماز بخوان نمازت را از دست نده! قاتل خودش را حضرت بیدار میکند، چرا؟ چون امیرالمؤمنین از این حرفها گذشته، اگر قرار است در تقدیر خدا امشب من رفتنی باشم آسمان به زمین بیاید زمین به آسمان برود این مسئله انجام خواهد شد. امیرالمؤمنین برای خودش چند تا حارس و پاسبان و این حرفها گذاشت؟ یک نفر گذاشت؟ یک نفر، چه کسی بوده؟ اگر کسی اسمش را برد؟ هیچکس. حتی امام حسن اینها خواستند حضرت گفتند برای چه شما میآیید، شما به راه خود بروید من هم به راه خود میروم.

