سیر و سلوک الهی به معنای قطع و رها کردن تعلقات
11امیرالمؤمنین علیه السلام یک جور بود؛ در آن مدتی که در زمان رسول خدا بود، حضرت پشتش گرم به پیغمبر بود، یک جور حرف میزد، یک جور صحبت میکرد. در آن وقتیکه خیبر را فتح کرد در آن وقتیکه با عمروبن عبدود درافتاد، در آن وقتیکه در جنگ احد چه کرد، در جنگ بدر چه کرد، در سایر غزوات چه کرد، در آن وقتیکه میآمد در منزل یک قسم صحبت میکرد، یک قسم برخورد میکرد، یک قسم با افراد سلام و علیک میکرد، صحبت میکرد، مزاح میکرد ـ چون حضرت خیلی مزّاح هم بودند، شوخی میکردند ـ در همه اینها یک حالت داشت؛ در آن وقتیکه رفت مرحب خیبری را به زمین انداخت با آن دیروز که مسئلهای اتفاق نیفتاد هیچ فرقی نکرد، چرا؟ چون این قضیه را از خدا میدید نه از خود، مرحب را زد و به زمین انداخت ولی از خود ندید، از او دید. آن سیم اتصالش تغییر نکرد، آن مقدار ولتاژش عوض نشد، همان بود. لذا میآمد دوباره شوخی میکرد با افراد مینشست انگار نه انگار، حالا بابا آدم میرود ... دیگر نمیشود نگاهش کرد. با اینکه قلعه خیبر اصلا امکان تسخیرش نبود.
بعد از زمان رسول اللَه آمدند آن مسائل را به وجود آوردند، آن فجایع را، چه فجایعی را واقعاً به وجود آوردند! نگاه میکنید میبینید صحبتش همان است، یک صحبت میکند، تغییر نمیکند. بیست و پنج سال میگذرد، بعد میگویند که نه باید بیایی و ... هی میگوید به من کاری نداشته باشید، بلند شوید بروید، یکی دیگر را خلیفه کنید، ما همین بیست و پنج سال دیگر فهمیدیم که باید چه کرد و با شما چه برخوردی کرد. ماشاءاللَه، شماهایی که در خُم حاضر بودید و در کلام پیغمبر و مسائل پیغمبر بودید با ما چه کار کردید! حالا آمدید سراغ ما! یا علی بلند شو بیا، خلیفه شو! من که به درد شما نمیخورم بلند شوید بروید. گفتند نه نمیشود. زدند آن خلیفه سومی را درب و داغون کردند و کشتند و امیرالمؤمنین را آوردند چه کردند. حالا که [به خلافت] رسیده میبینید حضرت باز یک جور دارد صحبت میکند، یک جور و یک قسم دارد.

