صدق کلید وصول به خدای متعال
10اگر هم در خیمه عمرسعد هستی اگر هستی چون صادق هستی دستت را میگیرند به شرطی كه صادق باشی. عدهای بودند در لشگر عمرسعد كه آنها در شب عاشورا ملحق شدند. آمدند دیدند عجب آقا كی میگویند اینها فلان و فلان و فلا ن از دین برگشتند. صدای نماز شب دارد میآید، صدای قرآن دارد میآید. پس چی دارند میگویند این حرفها چیست؟ نشستند دو دو تا چهار تا كردند دیدند عجب! اینطرف نشستند دارند عرق میخورند و كوفت و زهرمار و هزار تا دارند خلاف میكنند، اسمشان را [خلیفه] پیغمبر گذاشتند، این طرف اینجور است اینجور است اینجور است. نیست صادق است نیست نیتش صادق است، تلنگر میخورد جرقه به او وارد میشود. این جرقه میآید آتش به خرمن آنها میزند، همه آن جهالتها، همه آن توهمات، همه آن اعتبارات، همه آنها را میسوزاند دیگر. آتش وقتی به پنبه میزنید میسوزاند خاكستر میكند. دیگر هیچ اثری از آن باقی نمیماند، همه را سوخت تمام شد. حالا كه تمام شد حالا بیا سراغ سیدالشهدا، وقتی هیچی دیگر باقی نمانده. دیگر روزنهای از اینكه آی آنجا طوری میشود، آی آنجا گیر است، آی زن و بچه دارم، آی باغ و ملكم چی میشود، آی تجارتخانهام، همه اینها میسوزد و نیست میشود و نابود میشود. خودش میماند تكوتنها در این دنیا، نه یك شاهی پول دارد، انگار نه زن و بچه دارد انگار نه كار و كسب دارد انگار نه ملك و عقار دارد، هیچی تك و تنها. آدم تك و تنها و آس و پاس كجا برود؟ میرود در خیمه امام حسین، كسی كه هیچی ندارد جایی ندارد برود.
امام حسین میگوید وقتی میآیی باید آس و پاس باشی هیچی نداشته باشی، فكر نكنی حساب بانكیت چقدر است، فكر نكنی چقدر را ازدست دادی، او اگر باشد نه آن همان برو به آن مطالب بپرداز. چطور اینكه خود ما همین هستیم. حضرت میگوید خود من همین هستم من از مدینه بیرون آمدم، مگر حضرت عقار نداشتند باغ نداشتند؟ من آمدم بیرون تمام شد، یك خداحافظی كردم با مدینه و با همه اسره و فامیل و همسایه و دوست و این حرفها و رفتیم، كسی هم كه میآید اینجا باید همینجوری بیاید، همین قسم بیاید، با همین حال و هوا بیاید. آن وقت میپذیرند قبولش میكنند و از او پذیرایی میكنند. آن پذیرایی كه سیدالشهدا بكند دیگر چه خبر است!

