
دستور امام صادق علیه السلام برای غلبه بر فرعونیت نفس
شرح فقره: وَ أَمَّا اللَوَاتِي فِي الحِلمِ: فَمَن قَالَ لَكَ: إن قُلتَ وَاحِدَةً سَمِعتَ عَشرًا فَقُل: إن قُلتَ عَشرًا لَم تَسمَع وَاحِدَةً! وَ مَن شَتَمَكَ فَقُل لَهُ: إن كُنتَ صَادِقًا فِيمَا تَقُولُ فَأَسأَلُ اللَهَ أَن يَغفِرَلِي؛ وَ إن كُنتَ كَاذِبًا فِيمَا تَقُولُ فَاللَهَ أَسأَلُ أَن يَغفِرَ لَكَ وَ مَن وَعَدَكَ بِالخَنَي فَعِدهُ بِالنَّصِيحَةِ وَ الرَّعَآءِ
دستور امام صادق علیه السلام برای غلبه بر فرعونیت نفس
توضیحات:
شرح فقره: وَ أَمَّا اللَوَاتِي فِي الحِلمِ: فَمَن قَالَ لَكَ: إن قُلتَ وَاحِدَةً سَمِعتَ عَشرًا فَقُل: إن قُلتَ عَشرًا لَم تَسمَع وَاحِدَةً! وَ مَن شَتَمَكَ فَقُل لَهُ: إن كُنتَ صَادِقًا فِيمَا تَقُولُ فَأَسأَلُ اللَهَ أَن يَغفِرَلِي؛ وَ إن كُنتَ كَاذِبًا فِيمَا تَقُولُ فَاللَهَ أَسأَلُ أَن يَغفِرَ لَكَ وَ مَن وَعَدَكَ بِالخَنَي فَعِدهُ بِالنَّصِيحَةِ وَ الرَّعَآءِ
دستور امام صادق علیه السلام برای غلبه بر فرعونیت نفس
12بارها مرحوم آقا میفرمودند اگر غیبت من را هم كردید به گوش من نرسانید، یعنی میفرمودند من این را میگفتم حتی یك دفعه از تهران یادم هست در جلسه عمومی بود ...، حالا بالاخره یك دفعه انسان یك چیزی میگوید به گوش من نرسانید، چون همین كه یك نفر یك مطلب خلافی را به گوش انسان میرساند بخواهی یا نخواهی یك اثری خواهد گذاشت، خب چرا این اثر باشد؟ حالا طرف یك اشتباهی كرده، یك غلطی كرده، یك اشتباهی كرده یك حرفی از دهانش درآمده، یك چیزی گفته، من بلند شوم بگویم آقا در فلان جلسه بودم فلانی راجع به شما این را گفتند حالا خوب است؟ بعد هم طرف هم خودش هزار دفعه توبه كرده و پشیمان شده و نمیدانم من نفهمیدم و اشتباه فهمیدم و حالا به گوش من نرسد و این شخص توبه كند بهتر است یا به گوش من برسد و توبه كند؟ من تا وقتی این را میبینم یاد حرفش میافتم، تا وقتی میبینم یك چیزی از این در دل من خواهد بود، تا وقتی میبینم یك تصوری، تصوّر خلاف، اگر حرف حرف خوبی باشد خب خیلی خب این مسأله، اگر حرف خلاف و نامناسبی باشد كه اسمش را غیبت میگذارند دیگر غیبت چیست؟ ذكرك اخاك بما يكره شما حرفی بزنی كه آن شخص از این حرف ناراحت بشود به این میگویند غیبت، اگر واقعیت باشد غیبت است واقعیت نباشد كه اصلا تهمت است، چرا انسان بگوید؟ چرا انسان این حرف را بزند؟ چرا انسان بخواهد این به اصطلاح مطلب را به گوشش برسد.
من یك وقتی در منزل نشسته بودم یك شخصی خیلی سالهای پیش، خیلی وقت پیش پانزده سال پیش مثلا، پانزده شانزده سال پیش بعد یك نفر از همین دوستان گفت من رفتم در فلان جا و خلاصه مطالبی كه در آنجا راجع به شما گفته میشود همه را در این دفترچه نوشتم یك دفترچه اینقدری، پر كردم آوردم بیایم به شما بگویم كه یك همچنین حرفهایی فلان كس و فلان كس راجع به شما میگویند، گفتم همان جا نگهاش دار، برو پارهاش كن بینداز در رودخانه، یا آتشش بزن خودت هم دیگر ...، گفت آقا من این همه زحمت كشیدم، گفتم بیخود كردی زحمت كشیدی، میخواستی از اول بیایی به من بگویی، گفت آقا من میخواهم ...، گفتم برو پی كارت مگر تو زندگی نداری، مگر كار و كاسبی نداری، مگر زندگی نداری طلبه بود بنده خدا حالا میخواست به حساب خودش خدمتی به ما بكند، آقا این حرفها چیست؟ برو آقا من كه میدانم همه اینحرفها كشك است، چرا بیخود بیایم اعصاب خودم را خراب كنم و خون خودم را كثیف كنم به قول این ...، اعصابم را خراب بكنم كه چی یعنی؟ فلان كس راجع به من یك همچنین حرفی زده، خب حالا میخواهی چه كار بكنم؟ چاقو دستم بگیرم؟ هفت تیر بردارم؟ نمیدانم سوار تانك بشوم بروم منزلش را ویران كنم، این كارها چی چی است؟ برو این را پاره كن اصلا انگار نه انگار، اصلا من باز نكردم كاغذش را، همانی كه جلویش بود گفتم نیاور نیاور همانجا بردار و ببر و از بین ببر و الان هم خبر ندارم، بالاخره وقتی كه برد خبر هم ندارم و ذهنم هم راحت و خیالم هم راحت، حالا هر كسی هر چی گفته گفته كه گفته، حالا یك بنده خدایی آمده یك حرف خلافی زده شاید بنده خدا الان خودش هم پشیمان است كه چرا مثلا این مطلب را گفته، حالا اگر من بگویم بده به من، دو تا كپی هم از آن بگیرم و یكی را بگذارم در این طاقچه، یكی را بگذارم در آن كمد كه اگر یك وقت گم شد نمیدانم اصل و فرع و بعد هم كه بله یكی یكی بیایم فلان بكنم افراد را، الان من چه حالی داشتم؟ الان در نفسم، چون الان كه من دارم با شما صحبت میكنم هیچ نمیدانم، نفسم خالی است، از حرفی كه زده شده و از كسی كه این حرفها را زده هیچی، چون گفتم اصلا كاغذش را باز نكردم جلدش هم باز نكردم، خب الان یك حالی دارم نسبت به چی؟ نسبت به عموم، نسبت به افراد و نسبت به اشخاص، حالا اگر این برای من روشن میشد آقا فلانی این را گفته، الان چه حالی داشتم؟ چه حال قبضی داشتم؟ تمام آن حرفها مثل فیلم میآمد جلوی من و حركت میكرد و رد میشد، نماز میخواندم آن حرفها میآمد در نماز، قرآن میخواندم آنها میآمد جلویم، مینشستم با خودم خلوت میكردم آن مطالب میآمد جلو، مگر ول میكند؟ خب ول نمیكند دیگر، حالا یك كسی هم یك خرده حافظهاش هم بهتر باشد كه دیگر واویلا، حالا یك كسی حافظه ندارد و فراموش میكند و اما آن كسی كه ... هستند خب بعضیها هستند، بنده الان مطالبی كه از سن دو سالگی بوده، مطالب جلساتی كه مرحوم پدر ما من را میبرد و من دو سالم بود، من یادم هست كه فلان كس چه گفت، فلان كس چه گفت! خب این برای آدم دردسر است و چیزهای دیگر، توجه میفرمایید؟ البته بعضیهایش هم خوب بود ها! گاهی اوقات هم مجالس عروسی ما را میبردند آنهایش بد نبود! آخه میگویند بچه دوساله خب چه میفهمد! ولی خب ما یك چیزهایی میفهمیم، خلاصه حافظهای كه یك خرده چیز باشد هم كار دست آدم میدهد دیگر.
