رکن و پایه اساسی در روابط اجتماعی
23و آنطرف، خیال میكند زرنگ است زرنگ نیست، آدم زرنگ آن آدم دیگری است. آن آدمی است كه وقتیكه به او یك چیزی بگویند سرش را بیندازد پایین و هیچی نگوید آن زرنگ است، نه آنكه بگوید ده تا به تو میگویم خیال نكن! مرا دست كم گرفتی! وقتی حسابت را گذاشتم كف دستت میفهمی با كی طرفی! این زرنگ نیست خیلی تنبل است آخر صف است. آنكه اول صف است آن است كه وقتیكه یك چیزی شنید سرش را بیندازد پایین، بگو آقاجان هر چه دلت میخواهد بگو البته میگویم جابهجا دارد حالا انشاءاللَه میگویم آن آدم زرنگ است و او رفته جلو.
یكوقت با مرحوم آقا رفته بودیم منزل خدا رحمت كند مرحوم مطهری خدا بیامرزد، بله آدم خوبی بود، آدم خوش نفس و خوش نیتی بود آدم صادقی بود، مرحوم مطهری آدم صادقی بود، صدق داشت، نفسش نفس صادق بود، و بالاخره دیگر شاید صلاح بر این بوده كه ایشان بیش از این در این دنیا نباشد رفته بودیم منزل ایشان به اتفاق دو نفر دیگر، یكی از این دو تا با مرحوم مطهری ارتباط داشت و میرفت منزل ایشان و در آن موقع از شاگردان مرحوم آقا بود، آن دومی نه، رفته بودیم منزل ایشان و آن برای خودش خیلی حساب و كتاب و با ایشان مجالس دارد. بعد اینها هر دو یك كار خلافی كرده بودند، یك خطا كرده بودند حالا اشتباه كرده بودند به نظر من حالا چیز مهمی هم نبوده ولی علیكلحال وقتیكه استاد میخواهد تربیت كند شاگرد باید این تربیت را بپذیرد، نباید در مقابلش بایستد و جواب بدهد!
وقتیكه [آن دو نفر گفتند]، بله ما آمده بودیم آنجا در فلان جا و ... یك دفعه مرحوم آقا گفتند كه این آمدن شما اشتباه بوده است و دیگر تكرار نباید بكنید. حالا ایشان جلوی آقای مطهری شروع كرده بود یكی از این دو تا سرش را انداخت پایین هیچ حرفی نزد. چقدر من خوشم آمد، چقدر خوشم آمد از رفتارش، یكی گفت خب البته من حافظهام یك قدری چیز شده تاریخ این قضیه، من متوجه نبودم كه در این تاریخ مثلا نباید در این تاریخ آمد ...، [تقصیر را] انداخت روی حافظهاش، چی شد؟ رفت، خداحافظ شما. جواب میدهی؟ میخواهی خودت از دسته نندازی! بنده خدا دیگه تو میآیی پیش آقای مطهری آقا فرستاده، خب ایشان گفتند و الا او اصلًا در را به روی تو باز نمیكرد كه بخواهی بروی پیشش، بنده خدا اصلًا در خانهاش را به روی تو باز نمیكرد. حالا احترام و آبرویی كه از آقا پیش این داری حالا داری از كیسه خودت خرج میكنی؟ توجه میكنید؟ مرحوم آقا هیچ حرف دیگر نزدند، كارشان را كردند. حرف را زدند، مطلب را بیان كردند، تو نمیخواهی قبول بكنی دیگر نكن، ما دیگر كاری با تو نداریم و بعد همین قضیه گیرش انداخت و بعد دیگر كشیده شد به مسائل دیگری.

