نقمت و بدبختی مردم به سبب جهلشان
7اگر پیغمبر غنائم را میخواست، خمس تمام این غنائم را برای خودش برمیداشت. آمد بالای آن شتر و دستش را به کوهان آن گرفت و مقداری از پشمهای شتر را در دست گرفت و گفت:
قسم به خدا! یک پنجم از این، مالِ ماست؛ ولی من همۀ آن یک پنجم را به شما دادم. ببینید من یک شاهی برای خودم برنداشتم، یک درهم برنداشتم، تمام این خمس را هم به خود شما برگرداندم! دیگر این چه ایرادی است که میگیرید؟1
مگر میشود پیغمبر در قسمت غنائم عدالت نکند؟! آخر میگفتند: «ابوسفیان که قوموخویش خودش است! ابوسفیان از بنیامیّه است و بنیامیّه هم با بنیهاشم پسرعمو هستند!» همین ابوسفیانی که اوّل دشمن و اوّل خونریز بوده است، حالا که مسلمان شده است، پیغمبر باید او را نگهداری کند؛ آنوقت پیغمبر را به این حرفها متّهم میکنند!
سنجش عدالت با وجود مقدّس حضرت پیغمبر
بهعلاوه، اصلاً ما عدالت را از کجا میشناسیم؟ عدالت چیست؟ چه کسی گفته: عدالت خوب است و غیر عدالت بد است؟ غیر از این است که خدا و پیغمبر عدالت را به ما نشان میدهند؟ ما اگر کانون عدالت را در پیغمبر نبینیم، کجا میبینیم؟ ما باید عدالت را با پیغمبر بسنجیم، نه پیغمبر را با عدالت! آن عدالتی که پیغمبر را با آن میسنجیم، تصوّر ما از عدالت است و صد در صد اشتباه است؛ چون هر کسی عدالت را به میزان افکار خودش طوری تعبیر میکند که با مزاج خودش سازش دارد.
انسان که با رفیقش یا با دشمنش میرود پیش قاضی برای قضاوت؛ اگر قاضی بر لَه (به نفع) انسان حکم کند، میگوید «بَه! عجب قاضی عادلی است!» اگر بر علیه (به ضرر) انسان حکم کند، میگوید: «این ظالم است و عادل نیست!» هرکسی همینطور است! آنوقت هرکس بیاید پیش شما، اگر بگوید: «حق با توست.» میگویید: «بَهبه!» اگر بگوید: «حق با تو نیست؛ حق با رفیق تو است.» میگویید: «نه آقا! اشتباه میکنی، غلط است! یا از خواب بلند شدی و هنوز گیجی و حرفت را نمیفهمی! یا آنقدر بیداری کشیدی که بیحواس شدهای! یا بالأخره با آن شخص حساب داری! و الاّ چرا بر لَه من حکم نکردی؟!»
- همان، ص ٢٤٢.

