خلوص و ربا و ملاک های تشخیص آن
9«و أرغِد عَیْشی؛ عیش مرا گوارا کن!»
یکقِسم عیش مرا درست کن که درآن خوف و حزن نباشد حالا به من یک باغ بده در مدینه! ـ من از قول حضرت سجّاد میگویم، [ایشان] اینطوری با پروردگار صحبت نمیکنند، ما یکخُرده در تفسیر فرمایشات ایشان فضولی میکنیم، از اوّل دعا هم تا حالا همینطور بوده ها! ایشان خیلی مؤدّبانه صحبت میکند ما دیگر یکخُرده حاشیه میرویم، اینها فضولی ما است، و لذا در بینالهلالین من سعی میکنم که جدا باشد از تفسیر و تعبیر کلام ایشان ـ، یک باغی در مدینه به ما بده چنین و چنان، درختانش سر به فلک کشیده باشد، نهرهایی در آن جاری باشد، دختران زیبای دنیا در این باغ برای ما آماده باشند، از بهترین فواکه دنیا آورده باشند و إلی آخر! ولی وقتی ما را میبرند در این باغ، ما لال هستیم، ما این چشم و گوشمان بسته است! مایی که نسبت به عالم آفرینش اطّلاعی نداریم، مایی که اصلاً خودمان را نمیشناسیم؛ خودمان را نمیشناسیم آنوقت میخواهیم غیر را بشناسیم! خودمان را ادب نکردیم میخواهیم غیر را ادب کنیم! اصلاً خودمان را نمیشناسیم! این باغ به چه درد ما میخورد؟! ما از این باغ چه استفادهای میکنیم؟! جز یک استفادههایی که حیوانات و بهائم از آمیزش جنسی و شهواتِ بطنی میبرند! چه استفادهای میکنیم از این باغ؟! ما میتوانیم نگاه کنیم به برگهای این باغ و از هر برگش هزار رمز و سِر یاد بگیریم؟! ما میتوانیم نگاه کنیم به این آبش و ظهور تلألؤ صفات نفوس ملکوتیه را در اینجا ببینم؟! ما میتوانیم [بفهمیم] صدای مرغانی که در این باغ هستند، حکایت میکند از نغمههای ملکوتی که از آنجاست؛ یا تمام وجود این باغ با تمام این کثرتش، حکایت از رحمت پروردگار میکند؟! نه! هیچ موقع این معانی را استفاده نمیکنیم، عیناً مانند یک حماری که او را ببرند در یک طویله و این به جو خوردن و کاه خوردن و ... مشغول باشد، ما استفادۀ بیشتر نمیکنیم و آن خوف و حزن در درون ما هست، و آن وجود ماست که ما را اذیّت میکند و ناراحت میکند؛ پس از این باغها به درد ما نمیخورد، یک باغی به ما بده که با آن باغْ وجود ما راحت باشد! آن باغ را بده! آنجایی که عیش، عیش محنّیٰ باشد؛ محنّیٰ: یعنی گوارا.

