حکم اللَه و فعل اللَه بودن قول و فعل اولیاء الهی
5مواجهه با پاسخ، میگویند حسبنا كتاب اللَه. درست شد؟ و همین سنّت خب بوده دیگر. الآن هم همین است. میگویند روایات اهلبیت كفایت میكند. نیازی به این علوم نیست. خب اگر كفایت میكند، چرا در بقیه مسائل كفایت نمیكند؟ چرا شما برای فرض بكنید كه یك جراحی پانكراس [لوزالمعده] و امثال ذلك چرا سراغ یك مرجع تقلید نمیروید؟ آقا چاقو دستت بگیر، تو كه دیگر اهلبیتی دیگر! تو كه با روایات خیلی سر و كار داری، بلند شو بیا! ما دراز شدیم، بلند شو تو هم بیا و عمل قلب باز كن و ...
امّا همینكه به مسائل عقلی میرسد، به مسائل جهانشناسی و جهانبینی میرسد، میگویند روایات اهلبیت كافی است. خب شما با روایات اهلبیت میتوانید به این شبهات مطرح شده مادّیون و ملحدین و افراد از خدا بیخبر پاسخ بدهید؟! میتوانید؟! خب بفرمایید بدهید! خب پاسخ بدهید! چرا نمیتوانید؟ چرا دست نیاز به فلاسفه و حكماء دراز میكنید؟ اینها كه خلاف اهلبیتاند! اینها كه علومشان را از یونان آوردهاند! ملاصدرا كه علمش را از یونان آورده است!
پس چرا در شبهه ابن كمونه بایستی كه دست نیاز به سوی برهان صدّیقین صدرالمتألهین دراز كرد؟ پس چرا بزرگان از فقهاء میگویند ما را برای پاسخگویی هیچراهی نیست؟ خب اینجا چطور مسائل را میاندازیم به گردن اینها؟ این دوئیت و دوبینی چگونه میتواند توجیه بردار باشد؟ اینها قابل قبول نیست. علاوه بر این، مگر روایاتی كه از اهلبیت آمده است، این روایات فقط مربوط به احكام ظاهر است؟ مطالب و آثاری كه از ائمّه هست، این مطالب با كدام مسئله فقهی میتواند قابل حلّ باشد؟ احادیث توحیدیه امام رضا و موسی بن جعفر و امام جواد و أمیرالمؤمنین و امام صادق علیهمالسلام و مسائلی كه در نهج البلاغه هست.
یك وقتی من به مرحوم آقا عرض میكردم كه آقا مثل اینكه امیرالمؤمنین خیلی وقت پیش نسبت به مسائل توحیدی كم مطلب دارند و ائمّه ... ایشان فرمودند همه را امیرالمؤمنین گفتهاند. ائمّه آمدند تفسیر كردند. امام رضا، در كتاب توحید صدوق، امام صادق، اینها همه آمدند تفسیر خُطَب توحیدیه نهج البلاغه امیرالمؤمنین را كردند. و وقتی خودم مراجعه كردم دیدم عجیب است، چه در نهج البلاغه و چه در غیر نهج البلاغه.

