
حکم اللَه و فعل اللَه بودن قول و فعل اولیاء الهی
حکم اللَه و فعل اللَه بودن قول و فعل اولیاء الهی
25میداشت و گِل میكرد و اینطور و آنطورش میكرد (وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ) طین را بر می داری، پرنده نه، پرنده مُرده نه، آن یك چیز دیگر است. (وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى بِإِذْنِي) خب آن احیاء موتی یك چیز دیگر است. (وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِي)1 مرض پیسی و كور مادرزاد را شفا دادن! كور مادرزاد بابا! اصلا شبكیهاش خراب است! خشك شده! اصلا ماكولایش خشك شده است. عصبش اصلا حس ندارد، به اصطلاح خشك است.
نسبت به امام رضا چندی پیش بود، منزل یك بنده خدایی رفته بودیم، یك بنده خدایی میگفت: یك دوستی دارم خیلی وقت پیش كور شده بوده و اصلا عصبش خشك شده بوده. عصب چشمش خشك شده بوده، از كار افتاده بوده، و فاسد شده بوده. خب، رفت و حضرت شفا دادند و بعد هم كه نزد دكتر رفته بود. دكتر نگاه كرده بود، میخندید! میگفت ما دیده بودیم حضرت شفا میدهند، ولی ندیده بودیم عصبی كه خشك شده، ببیند! اینطور را دیگر ندیده بودیم! اینطور شفا دادن را ندیدهایم!
گفتم خب امام رضا میگوید: اینطورش را هم بلدیم! هم آنطور بلدیم كه به اصطلاح آن عضو فاسد را تجدید حیات بكنیم، سلولهایش را عوض بكنیم، آن را احیاء بكنیم، تجدید حیات بكنیم، و هم میتوانیم اصلا با وجود همان عصبها و سلولهای عصبی خراب شده و مرده، ببیند! این همان «چكار داری؟!» از همینجاست! چكار داری حالا ما چكار میكنیم؟! دیگر اینها به خودمان مربوط میشود. علوم امروزی به آن نمیرسد. به قول عوامها: قد نمیدهد! به اینها قد نمیدهد. این كار اولیاء، به همین كیفیت است.
حالا امام رضا كه به جای خودش! یكی از همین بزرگان، مثل مرحوم شیخ حسنعلی نخودكی، ایشان از این كارها میكرد. با اینكه مرحوم شیخ حسنعلی نخودكی از عرفاء نبود. ولی خب مرد بزرگی بود. مرد بزرگی بود، صاحب نفس بود، صاحب دل بود. این قضیهای كه عرض میكنم، حالا خیلی جزئی میگویم كه برویم سراغ مطلب و از بحث جدا نشویم خودم در خدمت مرحوم آقا بودم، در همان سالهای آخرشان، كه چند نفر از پزشكان مشهد برای دیدن ایشان آمدند. یك روزی بود، حالا یا عید بود، یا شهادت بود. الآن از دوستان ما هستند، از رفقا و دوستان ما هستند. از پزشكان خیلی معروف. یعنی افراد عادی هم نبودند، هر كدامشان در رشته خودشان نفر اول بودند؛ و الآن در مشهد هستند. آمده بودند در همان منزل منتهی در اندرونی آمده بودند و نشسته بودند كه یكی از آنها گفت یك شخصی از دوستان ماست، این شخص ازدواج كرده بود، میگفت از قوم و خویشهای ما بود و الآن هم زنده هست. این شخص فرزند یك پدر و مادری است كه مادرش بنده خدا وقتی ازدواج كرد با پدرش، بعد از یك مدّت دچار یك ناراحتی و كسالتی شد اصلا به طور كلّی آن مسائل زنانگی [رحم] به طور كلی از بین رفت؛ و عمل كردند و اینها و به طور كل از بین رفت. و این دیگر طبعا بچهدار نمیشود دیگر. یعنی اصلا رحِم نداشت. و این پدر هم خیلی بچه میخواست، و دیگر در صدد این برآمده بود كه دیگر ازدواج مجدّدی بكند و خیلی اینها به هم ریخته بودند دیگر. خلاصه میآیند پیش مرحوم آقاشیخ حسنعلی نخودكی و قضیه را به او میگویند. او هم میگوید خیلی خب انشاءاللَه؛ این انجیر را بردارید؛ یك چیزی خواند؛ بدهید آن دختر بخورد، انشاءاللَه بعد از نُه ماه خدا یك پسر میدهد.
- سوره المائده (٥) آيه ١١٠.
