حجیت ذاتی قول و فعل اولیاء خدا
6برایمان مثنوی بخوان! پا شو مثنوی را بیار!
كتاب مثنوی برده بودیم آنجا، تازه شروع میكردیم مثنوی خواندن. میگفتند: نه نه! اینجا ایراد دارد، این را باید اینجوری بخوانی! كش بدی! صوتت رو اینجوری كنی! یادمان هم میدادند! اینجا بایستی كه اینجور خوانده شود. بعد شروع میكردیم به اینكه حالا این شعر را معنا كن و طول میكشید تا اذان صبح! تا هر وقتی كه ... بعد هم یك دفعه مشغول صحبت كه بودیم، ایشان خوابشان میبرد. خوابشان برد، ما هم یواش كتاب را كنار میگذاشتیم، بعد از یك چند دقیقه:
هان؟! دیگه نمیخوانی؟!
گفتم: ا! آقا جان شما كه خواب بودید!
گفتند: نه! چشمم رفت رو هم! چشمم رفت ...
معلوم بود كه خواب نبودند. بله یك چند روزی خلاصه ما در آنجا عوالمی داشتیم و مطالبی ایشان

