حجیت ذاتی قول و فعل اولیاء خدا
5و وقتی كه ایشان این كتاب را نوشتند، به اندازهای حالت شعف و بهجت به ایشان دست داده بود، كه دچار آن عارضه قلبی و آن كسالت عجیب شدند. كه بنده بعد از حدود پنج دقیقه، ده دقیقه كه رفتم در منزل، دیدم همینطور ایشان سر سفره نشستهاند موقع ظهر بود و آنچنان درد ایشان را فرا گرفته است كه نتوانستند جواب سلام مرا بدهند. آنقدر به خود میپیچیدند كه نتوانستند جواب سلام مرا .... فرمودند: وقتی یكمرتبه این حالت پیدا شد، انگار یك خنجری از سمت كتف چپ من، محاذی با قلب چون بیماری ایشان همان بیماری قلبی بود آنوریسم آئورت بود آن خنجر كشیدند به سمت راست، و بعد دوباره آن خنجر را كشیدند به سمت چپ و آوردند در اینجا و همینطور نگه داشتند! و میفرمودند: من دیدم دیگه كار تمام است و حضرت عزرائیل هم تشریف آورده و خلاصه میگوید: آقای آسیدمحمدحسین بفرمایید در خدمتتان هستیم! و از شدّت درد، البتّه این مطالب را به بنده فرمودند و به كسی نگفتند و از شدّت درد، من شهادتین نمیتوانستم بگویم، نمیتوانستم شهادتین بگویم. رو كردم به ایشان (عزرائیل) گفتم: تا شهادتین ندهم، اجازه نمیدهم دست به من بزنی! حقّ نداری دست به من بزنی! و او هم قبول كرد! گفت چشم! هر چه شما میفرمایید!
مگر ولی خدا را میشود كسی دست كم بگیرد؟ تمام عالم به اشاره او میگردد! كجای كاریم ما؟ كجای كاریم؟ میگویند باید فعل ولی خدا را بر قرآن و سنّت عرضه بداریم ...!
بعد یك مرتبه دیدم كه نه، مسأله عوض شد و قرار شد یك مهلتی به ما بدهند، گفتند هنوز تألیفاتت تمام نشده و به جایی نرسیده است. سعی كن كه هرچه زودتر انجام بدهی. من رو كردم و گفتم آقاجان البتّه این قضایا را در بیمارستان برای من گفتند، بعد از اینكه از سیسییو به بخش آوردند، من در خدمت ایشان بودم. یك هفته در سیسییو، یك هفته هم در بخش. شبها مینشستیم تا صبح حرف میزدیم! خوابشان كه نمیبرد! به من میگفتند: تو هم خوابت نمیآید؟ حالا من هم داشت خوابم میبرد میگفتم نه آقاجان! منم خوابم نمیبرد!

