اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

وابستگی ارتقاء نفس سالک به کیفیّت تغذیه و نحوۀ اکتساب اموال

14488
عنوان بصری
نسخه عربی

وابستگی ارتقاء نفس سالک به کیفیّت تغذیه و نحوۀ اکتساب اموال

11
  •  من این حرفها را قبول ندارم! چه بود قضیه چه شد؟ چرا دو هفته پیش این جور نبودی؟ چرا یك ماه پیش این جور نبودی؟ چرا یك ماه پیش مطالب را با آغوش باز استقبال می‌كردی؟ چرا یك ماه پیش روی مسائل فكر می‌كردی؟ چرا الان خودت را می‌بندی؟ چه شده؟ چه تحولی پیدا شده است؟ چه شده قضیه؟

  •  یكی از همین افراد بود اتفاقا از خویشان سببی ما هم بود، او به مسجد می‌آمد و صحبت‌های مرحوم آقا و جلساتی كه ایشان داشتند را شركت می‌كرد. البته جزو همان دوستان خاص نبود، ولی خیلی مایل بود بر این كه ارتباطش را با ایشان خیلی مستحكم كند و خلاصه احساس می‌كرد كه خبری در این جا هست كه در جای دیگر نیست. این احساس را واقعا داشت و مُصر بود و می‌آمد و استفاده می‌كرد. حتی یادم است كه یك روز به مرحوم آقا گفت كه آقا صحبت امروز شما را شش ماه باید ما برویم و به دنبال آن تا ببینیم شما چه گفتید! حتی یك همچنین تعبیرهایی هم می‌آورد.

  •  ولی به دام این شخص افتاد، دیگر شروع كرد به رفتن و در مجالس این بنده خدا شركت كردن، بنده خدا كه چه عرض كنم او كه بنده شیطان بود! در مجالس او شركت كردن و در محافل و ... كم كم دیدیم نه، نمی‌آید، به جلسات جمعه نمی‌آید، فرض كنید كه شبهای سه شنبه، خب مرحوم آقا تفسیر داشتند، مطالب اخلاقی داشتند یا تفسیر احادیث قدسی مثل حدیث یا عیسی یا عیسی كه متأسفانه هیچ كدام اینها در دسترس نیست ایشان می‌فرمودند: ایشان را دیگر كم می‌بینیم!

  •  یك روز ما در یك مجلس افطاری بود كه منزل یكی از ارحام بود كه خب ایشان هم بودند همین كه من نگاه كردم من كه اصلا خبر نداشتم، من اطلاع نداشتم او در مجالس آن آقا دارد شركت می‌كند، در سخنرانی‌ها دارد شركت می‌كند، من خبر نداشتم دیدم این چرا این جوری است؟ چرا این جوری به ما نگاه می‌كند؟ مگر من چه گناهی كرده‌ام؟ مگر چكار كرده‌ام؟ چرا این جوری دارد به ما نگاه می‌كند؟ چرا این قدر رنگش برافروخته شده؟ قرمز شده بود، تا این كه بالاخره افطاری خوردیم و صحبتی نشد و مرحوم آقا آمدند برای مسجد، ولی ما ماندیم، ماندیم و قرار بود یك ربع و بیست دقیقه بعد از آن بیایم چون با والده و خانواده بودیم، قرار بود من والده را برگردانم منزل، موقعی كه داشتیم می‌رفتیم مرحوم آقا رو كردند به من و به نحوی كه آن شخص و بقیه متوجه نشوند آهسته گفتند:" خیلی طول نده و زود برگرد" این را به من گفتند و حركت كردند و آمدند.