دیدگاه مکتب عرفان نسبت به مساله تغذیه و پرهیز از افراط و تفریط (٢)
15امام سجّاد علیهالسّلام در كربلا مریض افتاده بود و حركت نمیتوانست بكند، وقتی كه آمدند و سیدالشهدا را به قتل رساندند و آمدند و زدند و خیام را به هم زدند و آتش زدند و دنبال بچّههای امام حسین كردند و آنها به بیابان فرار كردند و این حرفها رسیدند به یك خیمه نیمه سوخته نگاه كردند دیدند یك زنی در این خیمه میرود و میآید خیمه امام سجّاد بود، شمر آمد در كنار آن خیمه ایستاد و به عمر سعد رو كرد گفت این یكی مانده دیگر خب این را هم كلكش را بكن تمام كنیم دیگر چیست این یكی مانده! آن جا حضرت زینب آمد و خودش را حائل كرد و چه كرد و عمر سعد گفت این مریض است بگذریم یعنی همین آقایی كه دارد این حرف را میزند قبلًا سر پدر همین را بریدند خیلی راحت، سر پسر پیغمبر را راحت، خیلی راحت آقا، خیلی هم خوشش میآمد و كیف هم میكرد یعنی ناراحت نبود و بعد هم میآید میگوید این كیست كه آمده افتاده وبال ما است، مریض است حالا فردا میخواهیم چكارش كنیم، مسئله چه میشود؟ این آقایی كه امام جماعت بود در كوفه، پشت سر او نماز میخواندند، چه شد كه به این جا رسید؟ ما فكر كنیم خب فكر

