وضعیت انسان پس از مرگ و لزوم آمادگی انسان قبل از مرگ
13داستان عاقبت سلطان جائر به نقل از مرحوم انصاری رضوان اللَه علیه
مرحوم آقای انصاری ـ رضوان اللَه علیه ـ میفرمود که:
یک وقتی در همدان جنازهای را میبردند؛ (و میگفتند که:) او یکی از همین حکّام جائر بود، از همین افرادی که حکومت همدان داشت و به مردم ظلم میکرد و جور میکرد. جنازهاش را به سوی قبرستان میبردند و خیلی هم مشیّع دنبالش بود؛ و این بیچاره خودش (یعنی صورت ملکوتیاش) روی جنازهاش نشسته بود و مدام میخواست صدا کند و بگوید: خدایا مرا نجات بده!
(ایشان میفرمود): آن را رو به تاریکی میبردند، (گفتند:) در جلویش یک تاریکی بود، یک تاریکیِ مبهمِ خفۀ غیر مشخّصِ غیر معلوم!
مثلاً دیدید یکوقتی انسان میرود در حوض آب یا در استخر شنا میکند، محدود است؟! یکوقت انسان میرود در یک باتلاقی که دیگر هرچه برود رفته و انتهایش معلوم نیست! او را میبرند در تاریکی که نهایتش معلوم نبود! و این مدام میخواست بگوید: خدایا مرا نجات بده! به فریاد من برس! زبانش به «خدا» گفتن، باز نمیشود، به زبانش نمیآید.
لزوم آمادگی انسان برای مرگ
اینکه میگویند: ”اگر انسان در دنیا با خدا سر و کار نداشته باشد، در آنجا زبانش باز نمیشود؛ اگر زبانش با خدا سر و کار نداشته باشد نمیتواند جواب نکیر و منکر بدهد“ درست است ها! چون در آنجا زبان انسان خیلی گویاست، امّا آنجا این زبان نیست، [بلکه] آن زبان باطن است! اگر زبانِ باطنِ انسان در دنیا باز شد و ربط و آشنایی پیدا کرد، آنجا هم باز است؛ اگر آن زبان بسته بود [هرچند] در این زبان هم اوّلین نطّاق باشد، هیچ فایده ندارد! آن زبانش لال است و قدرت حرکت ندارد و آن زبان سنگین است؛ یا زبان ندارد! [مرحوم آقای انصاری ـ رضوان اللَه علیه ـ] میفرمود که:
مدام میخواست فریاد بزند که: ای خدایا، مرا نجات بده! و زبانش باز نمیشد! آنوقت رو میکرد به این جمعیّت میگفت: ای مسلمانها! شما مرا نجات بدهید! اینها هم مگر کسی میفهمید؟! ابداً یک نفر از آنها صدای او به گوشش نمیرسید!

