ضرورت ریاضت ومراتب آن
9بازیها چی چی است؟ این حرفها چی است؟ این فرد میشود یهودی و آن فرد میشود شیعهی امیرالمؤمنین، مساله این است خب حالا فرض كنید كه ما میآئیم و چه میكنیم؟ از خود شرع ایجاد میكنیم، از خود دین ایجاد میكنیم، از خود و از فهم و تخیلات خود میآئیم و برای خود راه میسازیم، می آئیم برای خود مسیر و مكتب میسازیم، میآئیم برای خودمان دین میسازیم.
در این دنیا یك پا روی مورچه گذاشتن خلاف است، یك پا، یك وقتی انسان مجبور است مورچه را از بین ببرد، افساد میكند، آن مطلبی نیست، یك وقتی نه، شما دارید توی بیابان راه میروید میبینید دارد مورچه راه میرود غلط میكنید پایتان روی مورچه بگذارید، حق ندارید، دارد به راه خودش میرود برای چه شما پایتان را روی مورچه میگذارید؟، اگر یك فرض كنید كه موش بیاید در منزل شما چون افساد میكند باید او را از بین ببرید حتی اگر شده از بین نبرید و بردارید بروید توی بیابان بیندازید، ولی اگر دارید توی یك بیابان حركت میكنید یك جایی كه اصلا مساله افساد نیست این حیوان حیوان خداست، شما نمیتوانید او رااز بین ببرید این موذی نیست كه الان در اینجا حكم از بین بردن او در اینجا مطرح باشد توی بیابان است حیوان است برای خودش دارد میرود، و زندگیش را میكند، راهش را میرود، مورچه توی خیابان و بیابان و كوچه میرود، دنبال آذوقه میگردد شما نمیتوانید انجام بدهید، امیرالمؤمنین علیهالسلام قسم میخورد میگوید: قسم به خدا اگر ماه را در دست چپ من و خورشید را در دست راست من بگذارند كه یك دانهی گندمی را، دانهی جویی را به ظلم از دهان مورچهای بگیرم این كار را نخواهم كرد1 چرا؟ چون امیرالمؤمنین به ناموس عالم خلقت پی برده است متوجه شده است كه در این دنیا برای هر موجودی خدآند یك پروندهای خاصِ به خودش را قرار داده است و همچنین برای من مكلف، طبق آن پرونده باید حركت كنم مورچهای كه الان در اینجا هست حساب دارد چرا پایت را رویش میگذاری؟ چرا دانهی گندم را می خواهی از او بگیری؟ آن وقت شما در اینجا ببینید كه كار ما به كجا رسیده، كه چقدر در این مساله حقوقها را تضییع میكنیم؟ مسائلی را در اینجا زیرورو میكنیم؟ نفوسی را در اینجا از بین میبریم؟ نفوس مستعدهای را در اینجا زیرورو میكنیم؟ چه ظلمها میكنیم؟ چه باطلهایی را حق و حقهایی را باطل نشان میدهیم و انجام میدهیم و بعد هم میگوئیم سالكیم؟ سالك توی سرمان بخورد، سالك چی است؟ راه خدا دیگر چیچی است؟
- نهج البلاغة (عبده)، ج ٢، ص ٢١٦.

