فیض و لطف بی نهایت خداوند و کوتاهی بندگان
10و عَلَیکَ یا واحِدی، عَکَفتُ هِمَّتی؛ «ای واحد من، ای خدای یگانۀ من، ای کسی که غیر از تو نیست و تو واحدی! من همّت خودم را در این آستان فرود آوردم.»
تمام همّت و قدرت و آنچه در توانایی خود داشتم، اینجا سپردم. هرچه پول داشتم، اینجا آوردم، میدانی که من مسکینم!
ملاقات سیّدی که قصد حج داشت با یکی از اولیاء
میگویند: یک سیّدی میخواست به حج برود، در راه وقتی به بغداد رسید پیش یکی از بزرگان رفت؛ چون استادش گفته بود: «در راه که میروی، پیش این بزرگ برو و او را ملاقات کن!» آن بزرگ ملاقاتش که کرد به اوگفت: «ای سیّد! کجا میخواهی بروی؟ حج میخواهی بروی؟» گفت: «بله» گفت: «پدر تو علیّ بن أبیطالب دو شمشیر داشت، یکی را به نفس خود میزد؛ و یکی دیگر را میزد برای مردم.»
میدانید آن مرد بزرگ چه چیزی میخواست به او بگوید؟ به اشاره با او صحبت کرد، میخواست بگوید: این حجّی که میروی برای چه میروی؟ هویٰ است، هوس است، تماشا است، خرید است؛ یا زیارت است و برای خدا میروی؟ جدّ تو علیّ بن أبیطالب دو شمشیر داشت: یک شمشیر را همیشه به خودش میزد، یعنی مجاهده با نفس میکرد، برای چه داری این حرکت را میکنی؟ واقعاً میخواهی بروی زیارت و میخواهی زیارت خدا کنی؟
این سیّد فکر کرد و فکر کرد و هَمیان خودش را باز کرد و گذاشت در جلوی آن بزرگ و گفت: «من دیگر به مقصود خودم رسیدم، هم کعبه را زیارت کردم و هم طواف کردم.» و از همانجا برگشت.1
تمام داراییات را در دجله بیانداز!
و عَلَیکَ یا واحِدی عَکَفتُ هِمَّتی؛ «همّت من منحصر شده در اینجا و هیچ همّت دیگری ندارم.»
آنچه در توان و قدرت من بوده، اینجا آوردم و دادم، دیگر حالا چه دارم؟ هیچ! همه را دادم، زود، راحت!
میگویند یکی خدمت بزرگی آمد و گفت: «من میخواهم دستور بگیرم و عمل کنم.» بزرگ گفت: «تو میخواهی عمل کنی؟» گفت: «بله.» بزرگ گفت: «برو هرچه دارایی داری بفروش و نقد کن بیاور، همین!»
- تذکرة الأولیاء، ج ٢، ص ٢٢.

