اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

فیض و لطف بی نهایت خداوند و کوتاهی بندگان

16٬320

امید و توکّل من فقط بر توست. با نهایت درجۀ کوششم نمی‌توانم تو را راضی کنم. تنها جود توست که ما را امید وار کرده!. فیض تو بی‌نهایت است و این قابلیّت ماست که محدود است. وزیدن نفحات خاصّ پروردگار به انسان در مدّت زندگی. رمز و گوشه‌ای از داستان عشق مجنون. ملاقات سیّدی که قصد حج داشت با یکی از اولیاء. تمام دارایی‌ات را در دجله بیانداز!. امید و خوفم منحصر در توست. اثر بسیار شدید بعضی از گناهان، مثل: رنجاندن دل کسی. معنی وحدت بالصّرافۀ ذات حق. وحدت وجود، تنها راهِ پاسخ‌گوئی شبهۀ ابن‌کمّونه. پاسخ ندادن برخی فقها از شبهۀ ابن‌کَمّونه به‌خاطر فرار از وحدت وجود.

فیض و لطف بی نهایت خداوند و کوتاهی بندگان

توضیحات:

امید و توکّل من فقط بر توست. با نهایت درجۀ کوششم نمی‌توانم تو را راضی کنم. تنها جود توست که ما را امید وار کرده!. فیض تو بی‌نهایت است و این قابلیّت ماست که محدود است. وزیدن نفحات خاصّ پروردگار به انسان در مدّت زندگی. رمز و گوشه‌ای از داستان عشق مجنون. ملاقات سیّدی که قصد حج داشت با یکی از اولیاء. تمام دارایی‌ات را در دجله بیانداز!. امید و خوفم منحصر در توست. اثر بسیار شدید بعضی از گناهان، مثل: رنجاندن دل کسی. معنی وحدت بالصّرافۀ ذات حق. وحدت وجود، تنها راهِ پاسخ‌گوئی شبهۀ ابن‌کمّونه. پاسخ ندادن برخی فقها از شبهۀ ابن‌کَمّونه به‌خاطر فرار از وحدت وجود.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

فیض و لطف بی نهایت خداوند و کوتاهی بندگان

10
  • و عَلَیکَ یا واحِدی، عَکَفتُ هِمَّتی؛ «ای واحد من، ای خدای یگانۀ من، ای کسی که غیر از تو نیست و تو واحدی! من همّت خودم را در این آستان فرود آوردم.»

  •  تمام همّت و قدرت و آنچه در توانایی خود داشتم، اینجا سپردم. هرچه پول داشتم، اینجا آوردم، می‌دانی که من مسکینم!

  • ملاقات سیّدی که قصد حج داشت با یکی از اولیاء

  •  می‌گویند: یک سیّدی می‌خواست به حج برود، در راه وقتی به بغداد رسید پیش یکی از بزرگان رفت؛ چون استادش گفته بود: «در راه که می‌روی، پیش این بزرگ برو و او را ملاقات کن!» آن بزرگ ملاقاتش که کرد به اوگفت: «ای سیّد! کجا می‌خواهی بروی؟ حج می‌خواهی بروی؟» گفت: «بله» گفت: «پدر تو علیّ بن أبی‌طالب دو شمشیر داشت، یکی را به نفس خود می‌زد؛ و یکی دیگر را می‌زد برای مردم.»

  •  می‌دانید آن مرد بزرگ چه چیزی می‌خواست به او بگوید؟ به اشاره با او صحبت کرد، می‌خواست بگوید: این حجّی که می‌روی برای چه می‌روی؟ هویٰ است، هوس است، تماشا است، خرید است؛ یا زیارت است و برای خدا می‌روی؟ جدّ تو علیّ بن أبی‌طالب دو شمشیر داشت: یک شمشیر را همیشه به خودش می‌زد، یعنی مجاهده با نفس می‌کرد، برای چه داری این حرکت را می‌کنی؟ واقعاً می‌خواهی بروی زیارت و می‌خواهی زیارت خدا کنی؟

  •  این سیّد فکر کرد و فکر کرد و هَمیان خودش را باز کرد و گذاشت در جلوی آن بزرگ و گفت: «من دیگر به مقصود خودم رسیدم، هم کعبه را زیارت کردم و هم طواف کردم.» و از همان‌جا برگشت.1

  • تمام دارایی‌ات را در دجله بیانداز!

  • و عَلَیکَ یا واحِدی عَکَفتُ هِمَّتی؛ «همّت من منحصر شده در اینجا و هیچ همّت دیگری ندارم.»

  •  آنچه در توان و قدرت من بوده، اینجا آوردم و دادم، دیگر حالا چه دارم؟ هیچ! همه را دادم، زود، راحت!

  •  می‌گویند یکی خدمت بزرگی آمد و گفت: «من می‌خواهم دستور بگیرم و عمل کنم.» بزرگ گفت: «تو می‌خواهی عمل کنی؟» گفت: «بله.» بزرگ گفت: «برو هرچه دارایی داری بفروش و نقد کن بیاور، همین!»

    1. تذکرة الأولیاء، ج ٢، ص ٢٢.
/ 380