اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

کیفیت آمادگی ذهن و قلب هنگام تلقّی و دریافت مطالب بزرگان

14863
عنوان بصری

کیفیت آمادگی ذهن و قلب هنگام تلقّی و دریافت مطالب بزرگان

23
  •  چه؟ برای دو روز خلافت، می‌ارزد؟ احمقها! واللَه برای امیرالمؤمنین نمی‌ارزید كه یك مورچه را زیر پایش له كند، برای اینكه دو سال به خلافت برسد واللَه نمی‌ارزید. خودش مگر نمی‌گوید، دروغ هم كه نمی‌گوید، امیرالمؤمنین دروغ می‌گوید؟ كه اگر كلید آسمان‌ها و زمین را به من بدهند احمق! نه دو سال خلافت عربستان آن هم نصفه كاره‌اش را، ببین تفاوت ره از كجاست تا به كجا كه یك گندم را از دهان مورچه دربیاورم، ارزش ندارد؛ یك گندم، یك مورچه. آن وقت بلند می‌شوند و می‌آیند دختر پیغمبر را این‌طور تكه تكه می‌كنند، برای چه؟ بیعت با خلیفه رسول خدا! خاك بر سر آن‌ها و خاك بر سر آن‌هایی كه واقعا دیدند این مسائل را و این جریانات را و همین‌طور مثل گوسفند و الاغ نگاه كردند و چه بسا تأیید كردند.

  •  یعنی این‌قدر انسان باید از همه ارزش‌ها تهی بشود، ببر و پلنگ این كار را نمی‌كنند، آقا پلنگ و گرگ رحم می‌كنند، آنها هر كسی را نمی‌درند و هر كسی را از بین نمی‌برند، آنها می‌فهمند. بارها قضایایی در این زمینه اتفاق افتاده كه انسان [متعجّب می‌ماند]، بعضی از دوستان ما نقل می‌كنند می‌گفتند ما وقتی كه چند نفر رفته بودیم در جایی یك قضیه‌ای است كه نمی‌دانم گفته‌ام یا نه. سال‌های پیش بود، یكی از افراد كه الان حیات دارد از منتسبین به خود ما هم هست، ایشان می‌گفت در یك سفر تفریحی و كوه نوردی در كوه‌های طرف‌های خرم آباد. می‌گفتند: با چند نفر از دوستان‌مان یك روز جمعه‌ای رفتیم، رسیدیم به جایی كه دو راه شد، یكی از این طرف و یكی از آن طرف و وسط دره بود، یك عده از این طرف رفتند و ما از این طرف رفتیم. آن طرف كه چند نفر رفتند بعد از گذشت ده دقیقه، دیدیم یك پلنگ آمد از بالا می‌آید به طرف اینها، دقیق آمد در همان جایی كه اینها بودند. گفتیم دیگر قضیه تمام شد و یك پلنگ آمد تمام اینها كأنّ علی رؤوسهم الطیر مرگ را بر بالای سر خودشان می‌دیدند و حدود پنج شش نفر بودند و ما هم می‌دیدیم و می‌گفتیم مسأله تمام است دیگر. می‌گفت این پلنگ آمد یك نگاه به این اول كرد و رفت؛ آمد به دوم رسید یك نگاه كرد و رفت؛ این حیوان ها! به سوم رسید، همه را هم ما تماشا می‌كردیم و ناقل این قضیه الان هم وجود دارد یكی از بستگان نزدیك ما هم هست. می‌گفت داشتیم می‌دیدیم به پنجمی یك نگاهی كرد، سرش را پایین انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت، دو سه مرتبه این قضیه تكرار شد، ولی در عین حال باز سرش را انداخت پایین و رفت. همین‌كه این رفت یك مرتبه این پنجمی بابا رفت دیگر چكارش داری در