بررسی حیات علمی و عرفانی مرحوم علامه طهرانی
11شصت و پنج شما هر روز ضربدر دو ساعت كنید دیگر مگر چیزی باقی میماند؟ هان؟! دیگر هرچه بوده گرفته بودند مسائل آن هم یك همچنین. هفت سال ایشان پیش علامه طباطبایی بودند بعد میروند در نجف بزرگان نجف را میبینند، مرحوم آسید عبد الهادی شیرازی را میبینند، از عرفا مرحوم آقا سید جمالالدین گلپایگانی هفت سال با ایشان محشور بودند و بعضی از افراد دیگر با آنها بودند. مرحوم حاج شیخ عباس هاتف كه خودشان وصی رسمی مرحوم قاضی بودند با ایشان معاشرت داشتند، چهار سال آخر حیاتشان! چهار سال آخر حیاتشان با مرحوم آشیخ محمد جواد انصاری همدانی كه یكی از اولیای الهی بود ارتباط پیدا میكنند. ایشان نجف میآمدند ایشان یك مرتبه یا دو مرتبه از نجف آمدند ایران، همدان رفتند و خدمت ایشان رسیدند و برگشتند. مراسلات و نامههایی كه بین ایشان ردّوبدل میشد همه آنها الان موجود هست. هفت سال و هفت چند سال؟ این چهارده سال. در این موقع با یك شخصیت جدیدی ایشان برخورد میكند كه این شخصیت جدید به كلی با ماقبل خود تفاوت داشت. آن مرحوم آقای حدّاد بود.
این مطلب را به نظر میرسد بنده اگر رفقا دیده باشند در جلد دوم اسرار ملكوت آوردهام. عبارت ایشان این است كه وقتی ما با ایشان آقای حدّاد برخورد كردیم انگار اصلًا فصل جدید عرفان برای ما باز شد. یعنی به قول امروزیها با حفظ سِمَت برای افراد گذشته و با حفظ موقعیت برای آنها، با این تعاریف و با این وضعیت نسبت به مرحوم علامه چه میفرمودند: شخصی است كه ملائكه بیوضو اسمش را نمیبرند.1 راجع به مرحوم آقای انصاری میفرمودند: من وقتیكه به ایشان نگاه میكردم گویا به رسول اللَه دارم نگاه میكنم.2 ولی وقتیكه با آقای حدّاد برخورد كردند ایشان میگویند ما چیز دیگری یافتیم! حالا بماند، چند سال هم در این مورد حدود چهارده سال، از این مسئله میگذرد. یعنی آن وقتیكه من این مطلب را كه خدمت رفقا میگویم از ایشان، سنم حدود چهارده سال بود كه من این قضیه را از ایشان شنیدم و این مطلب را از ایشان دریافتم. چهارده سال و چهارده سال چقدر میشود؟ بیست و هشت سال. بیست و هشت سال ایشان در این مكتب آن هم آن! با آن وضعیت و با آن كیفیت كه حالاتش را كه در نجف برای ایشان پیدا میشد ایشان گاهی اوقات برای بنده میگفتند آن حالات را به كسی نگفتهام كه من تعجب میكنم كه این برداشت چگونه راجع به آقای حدّاد باید این تعبیر را بیاورد «طوطیان در شكرستان كامرانی میكنند»3 آن وقت برمیدارند میگویند این آقای حدّاد كی بوده! سواد نداشته، «وز تحسّر دست بر سر میزند مسكین مگس» میآیند ایراد میگیرند این چیه، آن حرفش چیه؟
- حريم قدس، ص ١٠٢.
- روح مجرد، ص ٦٨٣.
- ديوان حافظ، غزل ٢٧٦

